|
|
|
|
|
نگاهی کوتاه به مطبوعات در هند میراثی ماندگار از دوران استعمار
زمانی که از کوچه و خیابان های هند رد می شوی، در دست بیشتر مردم از استاد دانشگاه گرفته تا زن خانه دار، راننده ریکشایی که دوچرخه پا می زند و یا راننده تاکسی که منتظر مسافر است، روزنامه می بینی. فرقی نمی کند که این روزنامه ها به زبان هندی است یا انگلیسی چیزی که مهم است خواندن این اخبار به صورت عادتی هر روزه است. شاید دیدن این عادت روزانه باعث می شود تا به راحتی قبول کرد که یکی از بزرگترین رسانه های چاپی در دنیا متعلق به کشور هند است. البته نمی توان نادیده گرفت که جمعیت بالای این کشور، آن را بیشتر اوقات در صدر جدول آمارها قرار می دهد اما عادت همیشگی خواندن روزنامه را نمی شود در این سرزمین نفی کرد. چه بسا اولین پایه های روزنامه خوانی از همان سال هایی آغاز شد که هندوستان زیر سلطه انگلیسی ها بود. روزنامه در هندوستان از سال 1780 با چاپ هفته نامه ای در دو برگ و سه ستون با نام "بنگال گزت" (Bengal Gazette) و یا کلکته جنرال ادوایزر (Calcutta General Advertise) کار خود را در بمبئی آغاز کرد. شاید کمی غریب باشد اگر بخواهیم پدر مطبوعات هند
را یک انگلیسی بدانیم. " جیمز آگوستوس هیکی" روزنامه تایمز آو ایندیا (Times of India) در سوم نوامبر سال 1838 در بمبئی در زمانی که انگیسی ها در هند بودند پا گرفت. نام ابتدایی آن بمبئی تایمز و جورنال آو کامرس بود که هر شنبه و چهارشنبه که هر هفته دوبار منتشر می شد و اخباری از انگلیس و تمامی دنیا همچنین از شبه قاره هند بود. اما چاپ روزانه ی روزنامه از سال 1840 تا 1862 با نام تایمز آو ایندیا آغاز شد. در قرن 19 این روزنامه بیش از 800 کارمند داشت و تیراژ قابل توجه ای در هند و اروپا را از آن خود کرده بود. بعد از استقلال هند مالکیت آن به خانواده ی معروفی به نام دالمی یاس ((Dalmiyas رسید که بعدها به شاهو شانتی پاراسد جین (Sahu Shanti Prasad Jain) از منطقه بیجنوری واقع در ایالت یو.پی رسید. روزنامه های هندی در ابتدا همزمان با سال 1840 به صورت ماهانه و دو هفته یکبار در تیراژ محدود منتشر می شدند. که برای معدود گروه ها، کاست ها و طبقه های اجتماعی هندی منتشر می شد. اما روزنامه های انگلیسی – هندی کاملا با سلیقه انگلیسی منتشر می شد. تا اینکه روبرت نایت (Robert Knight) اولین سردبیر روزنامه تایمز وارد عمل شد. در سال 1860، او همراه با سهامداران هندی شریک شد و ادغام شدن با بمبئی استاندارد (Bombay Standard) اولین آژانس خبری هندی را در هندوستان پایه گذاری کرد، و سیم کشی برای مخابره خبر را در سراسر هند انجام داد. با این کار به عنوان نماینده رسمی خبری هند منصوب شد. در سال 1861، او اسم روزنامه بمبئی تایمز و استاندارد را به تایمز آو ایندیا تغییر داد. کینگ نبرد برای مطبوعات آزاد را آغاز کرده بود. او که پسر یک بانکدار انگلیسی از طبقه متوسط بود یک روش جدید نوشتاری را در روزنامه های انگلیسی زبان هند پایه گذاری کرد. روبرت نایت یک جهش عظیمی را در صنعت روزنامه های انگلیسی هند بنا نهاد. او قانون تمام روزنامه های انگلیسی زبان را شکست و در نوشته های خود آنهایی که هندی ها را وحشی و خیانت کار قلمداد می کردند را مورد شماتت قرارد داد. خشنونت را سرزنش کرد و آن را ناشی ازفقر فرهنگی و فقدان مدیریت در ارتش انگلیس می دانست. همین نوشته های او سبب ناراحتی و عصبانیت اجتماع انگلیسی ها شد. اما از سوی دیگر باعث شد تا سرمایه داران هندی، به سوی این روزنامه جذب شوند و در نهایت او را به عنوان ویراستار دائمی روزنامه منصوب کنند. نایت سکوت نکرد و همچنان بر عدم مدیریت و طمع ورزیدن انگلیسی ها را در روزنامه های انگلیسی مطالبی می نوشت او حتی سیاست های مستبدانه مالیات را مورد انتقاد قرار می داد و در نهایت دست به افشا گری در سیستم مدرسه های انگلیسی زد که سنت و نیاز جامعه هند را نادیده می گرفتند و ارزش های فرهنگی هند ها را با آموزش غلط زیر سوال می برند. مجموع تمام این کارها بود که باعث شد روزنامه ی نایت تبدیل به یک روزنامه ملی شود. این روزنامه تا به امروز نیز یکی از پرطرفدارترین روزنامه های هند است که بزرگترین تیراژ روزنامه انگلیسی زبان را در سرتا سر دنیا دارد. برای نمونه در سال 2008 به بیش از سه و چهارده میلیون تیراژ رسید که اولین رتبه در روزنامه های زبان انگلیسی در سرتا سر دنیا را دارد و همچنین در جایگاه هشتمین پرفروشترین روزنامه جهان در تمامی زبان ها قرار دارد که یکی از دلایل بالاترین رکورد پرفروشی آن متعلق به خوانندگانش است. بنا به گزارشات منتشر شده سایت اینترنتی روزنامه تایمز آو ایندیا نیز یکی از پرببیننده ترین وب سایت های خبری در جهان است برای نمونه تنها در می ماه سال 2009، صد و پنجاه و نه میلیون بازدید کننده داشته است و این رقم چیزی بالاتر از وب سایت روزنامه های معروفی چون نیویورک تایمز، سان، واشنگتن پست، دیلی میل و یو.اس.آ تودی است. روزنامه تایم آو ایندیا امروزه در ایالت های مختلف هند منتشر می شود از قبیل: الله آباد، بنگلور، بومپال، بوبانسوار، چندیگر، چانای، کامباترو، دهلی، گوا، هوبلی، حیدر آباد، ایندور، جیپور، کانپور، کلکته، لکنو، بمبئی، میسور، ناگپور، پتنا و پونا. که جمع تیراژ آن در سال 2010 ، 3 میلیون و 433 هزار نسخه در روز بوده است و محبوبت خود را همچنان دارد. منتشر شده در پنج شنبه 23 تیر 1390 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 11:13 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
کشف طلا، نقره و پول؛ در اتاق استاد معنوی
هند سرزمین عجیبی است. این نکته ای است که تا در آن زندگی نکنی به باورش نمی رسی. با نگاهی عمیق تر شاید بتوان گفت کشورهای جهان سوم همگی عجیبند و غیر از تفاوت های فرهنگی ، مذهبی و آداب و رسوم، در برخی از کلیات، شبیه به هم هستند اما هند کمی متفاوت تر است. شاید آزادی و دموکراسی موجود در هند، باعث شده تا تضادهای درونش بیشتر قابل مشاهده شود تا جایی که بعضی اوقات شگفت زده می شوی که چگونه اینهمه عقاید و باورهای متفاوت در کنار هم با صلح و آرامش زندگی می کنند. راستش این موضوع زمانی بیشتر ذهنم را مشغول کرد که خبر فوت ساتیا سای بابا (Sathya Sai Baba) را در اخبار شنیدم. خوشبختانه در این سال ها، این موقعیت برایم پیش آمد که چند روزی را در معبد سای بابا بگذرانم. معبد در روستایی کوچک به نام پوتاپارتی در جنوب هند در ایالت «آندرا پرادش» واقع شده است. همان جایی که سای بابا در آن متولد شده بود و در سن 14 سالگی ادعا کرد تجسد شیردی سای بابا (یکی از استادان معنوی هندو بود که در اوایل قرن بیستم در در ایالت ماهاراشتار هند در ده شیردی زندگی میکردهاست) است و روح خدا در او دمیده شده تا برای نجات، رستگاری و هدایت انسانها از هر مذهب و قومی عمر خود را صرف کند. برای رسیدن به آنجا باید از شهر بنگلور حدود چهار ساعت با ماشین رانندگی کرد تا به روستای مورد نظر رسید. روستای کوچکی که از وجود معبد سای بابا، یکی از شلوغ ترین و مرفه ترین روستاهای منطقه است به گونه ای که از روستاهای اطراف نیز برای داد و ستد به آنجا می آیند تا درآمدی داشته باشند. زیارت کننده ها مکان های متفاوتی برای اسکان دارند. اما نزدیکترین مکان، در اقامتگاه های خود معبد است که هزینه ی کمتری هم دارد. همه چیز در این معبد تفکیک جنسیتی دارد. زن ها و مردها هر کدام در صف ها و اقامتگاه های جداگانه قرار می گیرند، حتی صف غذا و ساعات خرید از فروشگاه مرکزی هم جداگانه است. مریدان هر روز صبح ساعت پنج به حیاط محوطه می آیند تا شماره بگیرند و بعد از قرعه کشی اگر شانس با آنان یار باشد و شماره شان در ردیف اول در بیاید می توانند سای بابا را از نزدیک ببینند. زنی را دیدم که می گفت سفر چند روزه اش تبدیل شده به سه ماه، چون تصمیم گرفته تا صف اول نیفتند اینجا را ترک نکند. در نهایت استاد معنوی که دیگر پیرمردی فرتوت و ناتوان شده بود با موهای فرفری گرد بزرگ، روزی دو بار، صبح و عصر، و هر دوبار سر ساعت پنج برای مراسم دارشان (دیدار الهی) به سالن سای کولونت، جایی که مریداناش از سراسر دنیا برای دیدار با او در آنجا گردهم می آمدند، قدم می گذاشت. ساتیا سای بابا، در عین اینکه همیشه طرفداران زیادی داشت اما شایعاتی نیز همیشه با او همراه بود. حتی برخی تعداد اتهاماتش را تا اندازه ای می دانند که برای رسیدگی قضایی به آنان، باید دولتهای مختلفی از سراسر دنیا در آن دخالت کنند. برای همین هیچ وقت اتهاماتش دادگاهی نشدند و بر روی آنان سرپوش گذاشته شد. طرفدارانش این اتهامات را توطئه ای برای خدشه دار شدن چهره مقدس سای بابا عنوان کردند و شاکیان نیز بر این باور بودند که او مردم را فریب می دهد. برای نمونه او به چند مورد جعل معجزه و سواستفاده جنسی متهم شدهبود ولی هیچ گاه مورد بازجویی پلیس قرار نگرفت. بر اساس گزارشاتی که موجود است و بیشتر آن در رسانه های اروپایی منتشر شده اند، با خانواده های مریدان سای بابا که مورد تعرض قرار گرفتند مصاحبه هایی اختصاصی انجام شد و به شرح اتهامات مربوطه و چگونگی تهدیدهای او و بهره برداری جنسی از مریدانش به تفصیل پرداخته بودند، هرچند هوادارن وی تمامی این اتهامات را تکذیب کردند. و یا در مورد خاکستر مقدس نیز که در بسته های کوچک به فروش می رسد و یکی از منبع درآمدهای معبد او محسوب می شود نیز سخنان زیادی وجود دارد. به گفته شاهدان و البته فیلم های موجود، سای بابا این پودر را از دستش به وجود می آورد و باور بر این است که قدرت شفادهندگی دارد. هرچند مخالفان، آن را یک در حد یک حقه می دانند. اما با تمام این ها حتی بعد از مرگ سای بابا نیز این شایعات به گونه ای دیگر به قوت خود باقی ماند. چند روز پیش در اخبار یاهو- هند خواندم که در اتاق شخصی سای بابا نزدیک به 100 کیلو طلا، 307 کیلو نقره و 12 کرور پول نقد (حدود 2.5 میلیون دلار) پیدا شده است. تمامی این ثروت در اتاق استاد معنوی همچون او، برای پیروانش کمی شوک آور بود. هر چند افراد نزدیک و مورد اطمینان سای بابا، اعلام کردند که او هیچ وصیت نامه ای از خودش به جای نگذاشته ولی آنان قصد دارند تا تمامی پول نقد پیدا شده را به بانک دولتی هند به نام (SBI) واگذار کنند. این در حالی است که هنوز بر روی طلاها و نقره های پیدا شده قیمت گذاری نشده است و همین نکات سوال های زیادی را درباره ی این استاد معنوی به وجود آورده است. سای بابا به علت عارضه قلبی در سن ۸۴ سالگی بامداد روز یکشنبه، ۲۴ آوریل ۲۰۱۱ (چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰) در بیمارستانی درشهر پوتاپارتی، محل تولد و زندگی اش درگذشت هرچند او در پیشگویی هایش عمر خود را تا 99 سالگی تخمین زده بود و گفته بود هشت سال پس از مرگش دوباره در شهر میسور (واقع در جنوب هند)، در جسم شخصی به نام پرماسای بابا ظهور خواهد کرد و جهان پس از پرسامای بابا، در صلح و صفا خواهد بود. چاپ در روزنامه روزگار شنبه 4 تیر 1390 |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت 15:3 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجاه و سه روز بعد از رفتن پاپا، در تاریخ 24 خرداد 1390، پگی کوچولو با اون تن پشمالو و چشمهای قشنگ و معصومش، با دمی که برات تکان می داد و با زبان بی زبانی منظورش را بهت می رسوند از پیش ما رفت. انگار عجله داشت تا هر چه زودتر خودشو به پاپا برسونه. می دونم وقتی داشت آخرین لحظات را در خانه ای که یازده سال در آن بود می گذراند پاپا را کنارش می دید که داره مثل همیشه اونو میبره دَدَر و پگی با خوشحالی به سوی در خونه می دوید و شاید خبر نداشت که دیگه هیچ وقت صدای واق واقش و صدای راه رفتنش توی خونمون شنیده نمی شه. پاپا و پگی دلمون خیلی براتون تنگ شده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت 14:41 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهایی که با تو بودم
همه چیز از آنجا شروع شد که رشته ی روزنامه نگاری را برای ورود به دانشگاه انتخاب کردم. شاید از همان روز بود که پیمان من با این حرفه بسته شد. تا جایی که بهترین دوستان و همکارانم را توانستم در تحریریه هایی پیدا کنم که این روزها خالی از وجود آنهاست. نمی دانم این نسل از روزنامه نگاران را چه بنامم. از نسلی حرف می زنم که با آن رشد کردم، خودم و رشته ام را شناختم. از نسلی که جز معدود افرادی، کسی از آن باقی نمانده است. هر کدام به دلیلی نیستند یا به ضرورتی یا بهانهای رفتهاند، نمی نویسند و جایشان میان گزارش ها، یادداشت ها، مقاله ها، مصاحبه ها، گفتگوها، اخبار، کاریکاتورها و غیره خالی است. از همان روزهای اول شنیده بودم که می گفتند:"روزنامه وفا ندارد اگر یک روز در آن ننویسی روز بعد فراموش می شوی"، اما سعی کردم تا جایی که می توانم به آن وفادار باشم. تحریریه جایی است که بیشتر اوقات دلتنگش می شوم هر چند می دانم تحریریه خالی از دوستان و همکاران سابقم صفای همیشگی اش را ندارد ولی دلم هوای آن همه شور و هیجان را می کند. صدای زنگ های مکرر تلفن، بوق فکس و دستگاه پرینت تلکس، رفت و آمدها، خنده ها و گریه ها و دوستی های خوبی که در تمامی این سال ها داشتم. حالا که به پشت سرم نگاه می کنم می بینم دیگر نه از تحریریه روزنامه ها چیزی مانده و نه از همکاران قدیمم. شاید بهتر است بگویم آنچه برایم مانده تنها یک مشت خاطره است؛ همین. اما نمی توانم فراموش کنم که همین روزنامه نگاری پر پرواز من بود. ترس را در وجودم کم رنگ کرد. به من آموخت که می توان یک اتفاق را از زاویه های متفاوت دید. دانستم حقیقت همیشه آن چیزی نیست که گفته می شود؛ حقیقت می تواند همانند پروانه ای در پیله باشد و بعد از گذشت زمان دور یا نزدیک از پیله خود بیرون بیاید. آموختم که چطور ریشه ها را جستجو کنم و با دیدن موضوعی به عمق آن راه بیابم. روزنامه نگاری همراه با لحظات پر شورش، به من آموخت چگونه زندگی را از یکنواختی بیرون بیاورم. آموختم روزنامه نگاری یعنی زندگی کردن، زمانی که تصمیم می گیری مطلبی را بنویسی حتی وقتی ساعت کاری تمام می شود، اگر با خانواده ات باشی و یا در استراحت، ذهنت همچنان با موضوع درگیر است و تنها پس از نوشتن یک نفس راحت می کشی. با روزنامه نگاری بود که معنی ترس، کابوس، دوست داشتن، سکوت، خشم و عشق را آموختم. برای همین است که همیشه سعی کردم یک جای کوچک هم اگر شده پیدا کنم و به بهانه ای در آن بنویسم. انگار از این سماجت لذت می برم. می خواهم به روزنامه هایی که هیچ گاه به ما وفادار نبودند و یکی بعد از دیگری رفتند بگویم که همچنان هستم و برایتان مینویسم؛ از سفرهام، اتفاقات دور و برم، داستان هایم و هر چیز دیگری که باشد و بتوانم. هر چیزی که هرازگاهی نامم را در میان صفحات و مطالب روزنامه زمزمه کند و بگوید ما روزی با تو بودیم، هستیم، خواهیم بود. چاپ شده در روزنامه روزگار پنج شنبه 15 اردیبهشت 1390 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 15:19 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه وقتی می نوشتم، برق شادی را در چشمانت می دیدم. اما از ۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ تا روزی که زنده ام دیدن دوباره آن برایم محروم شده است. حالا دیگر برای دیدن چشم ها و لبخندت باید عکسهای یادگاری را مرور کنم. می نویسم؛ می دانم که خط خطش را می خوانی و باز چشمانت برق می زند.
دل تنگتم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 2:50 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
راه آخر
زن را که آوردند پلکهایش بسته بود. موهای بلند و لخت مشکیاش از تخت سفید چرخدار آویزان بود و با حرکت سریع تخت تکان میخورد. پیراهن کوتاه چسبان لیمویی رنگی تنش بود. پاها و دستانش برهنه و بیحرکت روی تخت ثابت بودند. چیزی که در نگاه اول توجه جلب میکرد رگهی خون گوشهی لب زن نبود. بلکه شکم بزرگی بود که به آن پیراهن لیمویی چسبیده بود. دو پرستار، تخت چرخدار را با عجله به اتاق اورژانس بردند. زن انگار دیگر نفسی نداشت. قفسه سینهاش بالا و پایین نمیرفت. تنها میشد گردی خیسی را روی برآمدگی سینههای زن دید که رنگ لیمویی لباس را تیرهتر کرده بود. تنفس مصنوعی و شوک الکتریکی هم نتوانست نفس زن را برگرداند. دکتر خیس عرق با تلاشش به زن التماس میکرد تا به زندگی برگردد. به بدن زن نگاه میکرد که بر اثر شوک الکتریکی بلند میشد و باز روی تخت میافتاد. در صورت زن هیچ حسی نبود. نه غمی، نه شادی، نه خشمی و یا حسرتی. مثل آدمی که خواب است روی تخت دراز کشیده بود و با سماجت لج کرده بود بمیرد. انگار آن زنی نبود که چند روز پیش در مطبش دیده بود. اسمش را فراموش کرده بود، فقط یادش میآمد وقتی زن عکسهای سیاه و سفید بچهاش را به دست او میداد، لبخندی بر لب داشت و منتظر بود تا بشنود: بچه سالم است؛ و او همان جمله را گفته بود. حتی گفته بود در این روزهای شلوغ بهتر است کمتر به خیابان بیاید. زن اما لبخندی زده بود و چیزی نگفته بود. دستگاه ضربان قلب با سوت ممتد و خط صاف سبزی که نشان میداد اعلام کرد زن مرده. دکتر دستگاه شوک را به دست پرستار داد و با صدایی که میلرزید فریاد کشید: "موقعیت اضطراری. اتاق عمل را حاضر کنید. باید بچه را نجات دهیم. همراه این مریض کیه؟ " همه به سرعت پخش شدند تا بلکه بچه را نجات دهند. کسی به دکتر جواب نداد. دو پرستار به داخل اتاق آمدند و زن را با سرعت بردند. پشت سر آنها راه افتاد. از اتاق که بیرون آمد به راهرو نگاهی انداخت تا شاید چهره همراه زن را ببیند. اما تنها چیزی را که در خاموش و روشن شدن چراغ مهتابی دید، مریضهایی بودند که در راهرو بیمارستان بستری شده بودند. مسیرش را عوض کرد و به سوی اتاق عمل دوید. احتیاجی به بیهوشی و دستگاه ضربان قلب نبود. زن نمیتوانست برای به دنیا آوردن بچه زور بزند. دکتر چاقو را از دست پرستار گرفت و زیر شکم زن کشید. خون بیرون زد. گرم و تیره بود. آن موجود ظریف و خونی را بیرون آورد. دو پایش را گرفت و او را سرو ته نگه داشت. ضربهای به کپل لختش زد. صدایی از نوزاد در نیامد. کارکنان اتاق عمل، نفس در سینه حبس کرده بودند. دکتر محکمتر زد. صدایی نیامد. سکوتی این چنین در اتاق عمل بیسابقه بود. همیشه صدای دستگاه نوار قلب و یا پمپ هوا سکوت اتاق را میشکست. اما این بار برای زنی که مرده بود هیچکدام این کارها لازم نبود. بچه را به حالت عادی برگرداند. زیر بغلش را گرفت و شروع به تکان دادنش کرد. پرستار قدمی به سوی دکتر برداشت. انگار میخواست چیزی بگوید که دکتر فریاد کشید: "زنده بمون". و باز بچه را سر و ته کرد و به کپل و پشتش ضربه زد. دکتر میلرزید و همانطور بچه را سر و ته نگه داشته بود. پرستار این بار به طرف دکتر رفت و آرام بچه را از دست او گرفت. دکتر به چهره زن نگاه کرد. به تخت نزدیک شد. با ملافهی سبز، رگهی باریک خون را از گوشهی لب زن پاک کرد. کلاه جراحی را از روی سرش برداشت. داشت از اتاق عمل بیرون میرفت که صدای گریه نوزاد فضای اتاق را پر کرد. پرستار با شادی فریاد کشید: "زنده است، زنده، نفس میکشد." دکتر برگشت و بچه را در آغوش گرفت. او را به خودش چسباند و به زن نگاه کرد. چهره زن را تار و خیس میدید که همان طور بیهیچ حسی روی تخت مرده بود. پرستار گفت: "به همراهش بگویید بچه زنده است." کسی گفت: "همراهی ندارد. یعنی کسی را ندیدیم." قسمت پذیرش، نگهبانی و حتی پلیس بیمارستان هم نمیدانستند ماجرا از چه قرار است. توی شلوغی این روزها، مریض بیکس و زخمی زیاد میآورند. زن چاق و پر آرایشی که پشت صندوق نشسته بود، گفت: "مردی را دیدم که زن را بغل کرده بود و داد میکشید کمک کمک. بعد آن را روی تخت اورژانس گذاشت. پرستارها که او را بردند پول را پرداخت کرد و دیگر ندیدمش فکر کردم توی قسمت اورژانسه؟!" نگهبان پیر بیمارستان با آن سبیلهای پرپشتش گفت: "مرد خوشقیافه و تر و تمیزی بود. بیرون اومده بود و همش دستشو توی موهایش میکرد و سیگار میکشید. انگار به مردم و شادیشون توجه نداشت. مردم شیرینی پخش میکردن و گل توی هوا میپاچیدن. روزنامه را توی هوا تکون میدادن و میگفتن: "شاه رفت." اما این مرد اصلا تو باغ نبود. همهاش سیگار میکشید. وقتی بهش گفتم همه موقع پدر شدن اینجورین حداقل برو پشت در اتاق عمل، چرا اینجا وایسادی؟! عصبانی شد و گفت به تو ربط نداره. میرم ماشینمو بیارم نزدیکتر. دور شده بود که داد زدم، تو این شلوغی ماشینو بیخیال. برو پیش زنت. اما رفت و دیگه ندیدمش. فکر کردم حتما برگشته بیمارستان." سرپرستار بخش گفت: "هر چی هست باید زودتر با شیرخوارگاه تماس بگیریم و بچه را به آنجا تحویل بدیم. من در این شرایط بحرانی هیچ مسئولیتی را قبول نمیکنم." پلیس بیمارستان گفت: "برای شناسایی زن باید اقدام کنیم. شاید کسی از شلوغی این روزا سوء استفاده کرده باشه و قتلی اتفاق افتاده باشه. تو گزارش مرگ زن نوشته بودن ضربه مغزی. موضوع مشکوک به نظر میرسه." زن صندوقدار گفت: "وقتی بچه از مادری مرده به دنیا میاد معلومه چی میشه دیگه." ساعت 6 صبح بود. هوا داشت کمکم روشن میشد. دکتر کت و شلوار سرمهایاش را پوشید. کیفش را به دست گرفت. از اتاقش بیرون آمد. میدانست زن را به سردخانه بردند و بچه را به اتاق نوزادان. نوزاد به خاطر مرگ مادر و دیر به دنیا آمدن و نرسیدن اکسیژن، دچار آسیب مغزی شده بود. دیگر لازم نبود به شیرخوارگاه برده شود. باید او را به مرکز کودکان استثنایی میسپردند. دکتر سوار آسانسور شد. کف اتاقک فلزی آسانسور چند گل میخک له شده و پلاسیده، به همراه چند شیرینی خرد شده افتاده بود. دکتر به جای همکف، دکمه طبقه دوم را فشار داد. در باز شد. جلوی پایش روزنامهای پاره شده افتاده بود که فقط کلمه بزرگ و مشکی رنگ " . . . رفت" در آن دیده میشد. پایش را بیتوجه روی آن گذاشت و کمی صبر کرد. پس از مدتی پرستار از اتاق نوزادان بیرون آمد و به دستشویی رفت. به طرف اتاق نوزادان راه افتاد و در آن را باز کرد. با نگاهی جستجوگرانه دنبال بچه گشت. او را دید که قنداق شده روی تختی، ته اتاق خوابیده است. به آن سو رفت و بالا سر بچه ایستاد. لبخندی زد و صورتش را نوازش کرد. بچه نقی زد. کیفش را زمین گذاشت. دست آزاد شدهاش را روی دهان و بینی بچه محکم فشار داد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. نوزاد تقلای زیادی نکرد. چند حرکت ضعیف برای بلعیدن هوایی که نبود. حرکاتش که متوقف شد دستش را آرام از روی صورت بچه برداشت. به صورت کبودش نگاه کرد. کیفش را برداشت و از اتاق بیرون آمد. در کشویی آسانسور بسته شد که پرستار از دستشویی بیرون آمد.
منتشر شده در سایت والس ادبی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 13:29 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
موجودی که هر نسل، یکی بیشتر ازش دنیا نمیاد نگاهی به کتاب ببرسفید نوشته: آراویندا آدیگا / ترجمه:مژده دقیقی نمی دانم کسانی که هند را ندیدند، به آن سفر نکردند و یا در آن زندگی نکردند؛ برداشتشان از این کتاب چگونه است؟ شاید همانند برداشتی را داشته باشند که پس از خواندن کتابی در محیطی دور از تجربیاتم به من دست می دهد. مثل خواندن کتابی از دوران باستان، جنگ جهانی دوم، دنیای پر رمز و راز آمریکای لاتین و یا دوران خفقان استالین شوروی، محله ی مسلمان نشین و فقیر پاریس و هزاران جای دیگر که تنها با سطرهای کتاب و پرواز خیال می توانستم آنجا را ببینم و حس کنم. درستی و چگونگی این سفرها مهم نیست. شاید مهم آن برداشتی است که از خواندن یک اثر هنری به دست می آید و این همان نکته ای است که در ادبیات به ویژه رمان مورد بحث است. اما باید اعتراف کنم که بعد از خواندن "ببرسفید" بیشتر از آنچه که انتظار داشتم، محیطی را که نزدیک به هفت سال در آن زندگی کرده ام را لمس کردم. شاید به این دلیل که نویسنده با زیرکی و البته مهارت خاصی به نکاتی اشاره کرده بود که فقط از چشم یک فرد حساس به محیط اطرافش برمی آید. به جرات می توانم بگویم که در این کتاب 286 صفحه ایی هیچ چیز از جامعه امروز هند جا نیفتاده است. نگاهی منتقد به جامعه ای که افراد فقیر در آن هیچ حقی جز خدمت کردن به ثروتمندان را ندارند. از توضیح دادن در مورد طبقات مختلف هند ، شورش های کمونیستی کشاورزان و کودکان کار گرفته تا دنیای مافیایی، خرید ماموران دولتی، روسپی گری و حتی قفسه های تنگ و نمور برای نگهداری مرغ و خروس ها. اما چیزی که در میان طبقات فقیر و ثروتمند مشترک بود به دست آوردن پول است. برای فقیرها به اندازه سیر کردن شکم و سقفی بالای سر و برای ثروتمندان افزودن بر دارایی ها قبلی. اما ببر سفید در این داستان چه می کند؟ پسر در خانواده ای گسترده، در یکی از روستاهای هند به دنیا آمده و بزرگ شده است. خانواده آنان آنقدر پر جمعیت بود که پسر تا زمان ورود به مدرسه اسم نداشت و همه او را پسر صدا می زدند. تا اینکه معلم مدرسه اسم بالرام را برای او انتخاب می کند. بالرام خدمتکار رام (یکی از خدایان هندی است) و جالب اینکه اسم معلم نیز رام بود. اما او درس خوان و باهوش بود و روزی که بازرس برای چک کردن وضعیت مدرسه آنان به روستایشان رفته بود تنها کسی که توانست همه سوالات بازرس را پاسخ بدهد او بود. بازرس عصایش را مستقیم به طرفم گرفت. " جوون، تو این وسط این جماعت بی سروپای ابله، بچه ی باهوش، درستکار و سرزنده ای هستی. اون کدوم حیوونه که توی هر جنگلی از همه کمتر پیدا می شه- موجودی که هر نسل یکی بیشتر ازش دنیا نمیاد؟" کمی به این سوال فکر کردم و گفتم: "ببر سفید." گفت:"تو توی این جنگل همون ببر سفیدی." ص 36 شاید تنها تفاوت بالرام با دیگر آدمهای اطراف و محیطش، در این بود که او فکر می کرد. این نکته ای بود که او بارها در لا به لای گفته هایش به آن اشاره کرده بود. تفکر او را واداشت تا منتقد محیط خودش باشد. از آنچه که دارد ناراضی باشد و از محیطش بیاموزد که برای زنده ماندن باید همانند ارباب های خود قربانی کند. اگر راننده تان مشغول تورق هفته نامه جنایت است، خیالتان راحت باشد. هیچ خطری شما را تهدید نمی کند. کاملا برعکس. وقتی راننده تان به مطالعه گاندی و بودا می پردازد، آن وقت است که باید شلوارتان را خیس کنید. ص 113 نگاه منتقد نویسنده، از زبان بالرام، که کودک کار بود، سپس راننده یکی از ارباب هایش شد و در نهایت به یک کارآفرین موفق تبدیل شد؛ همه باورهای این سرزمین هفتاد و دو ملت را به نقد می کشد. از باورهای مذهبی گرفته تا آداب موجود روزمره در هند. نقدی تلخ و گزنده که با طنزی ظریف همراه است. خواندن این کتاب را اول از همه به کسانی که هند را از نزدیک دیدند پیشنهاد می کنم. پس از آن حتی اگر هند را ندیده باشید خواندن چنین اثری خالی از لطف نیست. زیرا کشوری را پیش روی شما نشان می دهد که در عین بالا رفتن از پله های ترقی جهانی در زمینه های داخلی به سنتی ترین شکل باقی مانده است. این کتاب به قلم آراویندا آدیگا، به ترجمه: مژده دقیقی و از سوی انتشارات نیلوفر به قیمت 5800 تومان به چاپ رسیده است. پی نوشت: شاید گفتن این مطلب نیز خالی از لطف نباشد. یک شب با دوستان ایرانی و هندی نشسته بودیم که صحبت از کتاب ببرسفید شد. دوست داشتم نظر هندی ها را در مورد کتاب بدانم. آنها کتاب را آینه ای از واقعیات امروز هند می دانستند و آن را پذیرفته بودند و حتی نویسنده را تحسین می کردند. اما یکی از بچه ها که از طبقه ی برهمن (طبقه برتر در مذهب هندو) بود گفت؛ از کتاب خوشش نیامده! لازم به توضیح نبود، همگی ما می دانستیم چرا! برای اطلاعات بیشتر روی گزینه ادامه مطلب کلیک کنید. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 9:5 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
خانه ای بی خاطره
صندوق های آهنی که به خانه آمدند دیگر باورم شد دارم برمی گردم. روزهای شیرین توی این خانه با تمام افرادی که آمدند و رفتند، داشتند به خاطره تبدیل می شدند. انگار زمانی که می رفتم آن خانه، ناگهان خالی از هر خاطره ای می شد. فقط برگشتن نبود. انگار تمام شدن دفتری بود. دفتری با صفحات پر شده و یا خط خطی، شاید هم سفید و پر از شادی و خوشحالی. اینجور وقتها نمی توانم زمان را درک کنم. شبیه باد می شوم. بادی که از گذشته می آید و به نا کجا می رود. چه بسا همه ی ما آن باد هستیم. می وزیم، می غریم، ساکن می شویم، با شتاب و یا آهسته می رویم، ولی مهم این است که می رویم. این رفتن حس های متفاوتی را در من بیدار می کرد. حسهایی مملو از شادی، حسرت، غم، نوستالژی و . . . نمی دانم چگونه با 400 کیلو بار، چهار صندوق بزرگ آهنی، یک چمدان بزرگ و کوله پشتی بر روی کولم از شهر فرانسوی ساز هندوستان به دهلی و از دهلی به تهران آمدم. با این همه بار سبک بال بودم. حسی نداشتم. بی حس تر از آن بودم که بشود آن را گفت و یا نوشت. هنوز هم وقتی به این بی حسی نگاه می کنم هراسی سراسر وجودم را دربر می گیرد. در تمام این سال ها من دو خانه داشتم. دو کشور و همیشه بین این دو جا تقسیم می شدم. وقتی ایران بودم دلم هوای هند را می کرد و برعکس. اما این بار که قرار بود این کوله بار را برای همیشه برگردانم، دل تنگ ایران نبودم و می دانستم که دلتنگ هند نیز نخواهم شد. دوست های خوبم به قول خودمان آخر معرفت را برایم گذاشتند و در تمام لحظات سخت کندن در کنارم بودند. از جمع کردن اثاثیه خانه گرفته تا خرید صندوق های بزرگ آهنی، گرفتن ماشین و کارگر، جا به جایی آنها، ماندن در دهلی، کارگو کردن بارها تا همراهی به فرودگاه و رسیدن به تهران. تهران ... تهران ... تهران بعد از 14 ماه به آن سلام گفتم. به دوستی قدیمی و شهری که در آن زاده شدم. همانطور شلوغ، پرغبار و پراتفاق بود. از پله برقی فرودگاه که پایین آمدم پدرم را دیدم. با خودم زمزمه کردم چه پیر شده . . . موهایش سفید شده بود و نگاهش پر از شوق برای دیدن من بود که از پله برقی آرام آرام پایین می آمدم و برایش دست تکان می دادم. کارهای ترخیص بار خیلی پر مشغله و جان فرسا بود. شاید روزی آن را نوشتم. هوای خنک تهران مرا از آن هوای شرجی و گرم هند که مملو از بوی ادویه و عودهای صندل بود بیرون کشید. خنکای آن را که بر روی پوست صورتم حس می کردم. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. می دانستم در ایران هستم. در تهران. تهران همان بود. مردم در رفت و آمد، ترافیک های بدون بوق، میدان های شلوغ، ماشین های تک سرنشین و اتوبان های سر سبز. خیابان ما هم همان بود. انگار توی این چهارده ماه فقط من نبودم. همه در حال زندگی بودند با تمام گرانی و مشکلات؛ ازدواج می کردند، می مردند، بچه دار می شدند و آنها را بزرگ می کردند و روز را به شب و شب را به روز می رساندند. تهران همان بود و جز چند اتوبان و آب نمایی که در اتوبان مدرس ساخته بودند و بستن چند خیابان و باز شدن راه های جدید فرق دیگری نکرده بود. تهران همان بود. هند هم همان هست و خواهد بود. این من بودم که پاکسیمای 6 سال پیش و یا حتی دوماه پیش هم نبودم. این من بودم که از عدم تغییر زندگی اطرافم در شگفت بودم. این کسی که دوباره به خانه اش می آمد و می دانست چشمهایی انتظار ورود او را می کشند. اما شاید نمی دانستند که او آدم جدیدی است که اسم و نسبی قدیمی را با خودش آورده است. شاید می شد این چیزها را از چشمانش فهمید.
برای دوستان خوبم مرجان، رضا، شیوا، زهرا، محسن، مونا و علی که با آنها بار سنگین سفر را سبک بار تر از همیشه حس کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 آبان1389ساعت 12:5 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
ویپاسانا- بازگشت
روزهای آخر انگار شتاب بیشتری داشتند و خودشان را با عجله به جلو می کشاندند. من نیز سعی می کردم در این روزها از ساعات مدیتیشن بهترین استفاده را داشته باشم ولی هر چه بیشتر سعی می کردم نتیجه اش کمتر می شد و در نهایت تصمیم گرفتم که روی این موضوع تمرکز نکنم و بگذارم هر چه پیش می آید خوش بیاید. واقعا در حالت دوم بود که نتیجه بهتری گرفتم. روز آخر بود. بعد از مدیتیشن ساعت 4:30 تا 6:30 صبحانه خوردیم و ساعت 10 سکوت شکسته شد و اجازه داشتیم که حرف بزنیم. اما فردای آن روز باید کمپ را ترک می کردیم تا یک مرتبه وارد دنیای بیرون نشویم و تا اندازه ای آمادگی داشته باشیم. زنگ که به صدا در آمد هر کسی با بغل دستی اش حرف می زد. بعضی از هم گروهی ها وضعیت دستم را پرسیدند و هر کدام توصیه ای برای بهبود سریعترش پیشنهاد می کردند. از تجربیاتمان در طول دوره می گفتیم. در آن روز وقتی کسی از من می پرسید تجربه تو چگونه بود؟ نمی توانستم جواب درستی بدهم. این حسی بود که برای همه وجود داشت چون این تجربه آنقدر درونی و شخصی بود که هیچ دو نفری نمی توانست یک تجربه مشترک داشته باشد. اما حالا که از آن روزها فاصله گرفتم شاید بتوانم بگویم درس هایی که در این دوره گرفتم بیشتر تثبت اعتقادات و باورهایی بود که از قبل آنها را آموخته و یا شنیده بودم. چیزهایی همانند به دیگران خوبی کردن، مهربان بودن، شاد بودن، لبخند زدن، امید داشتن، موقعیت و افراد را همانطور که هستند پذیرفتن حتی اگر با باورها و سلایق تو خیلی زیاد فاصله داشتند. بخشیدن و دوست داشتن، سختی ها را آسان دیدن، آسانی ها را ناپایدار دیدن و از همه مهمتر چیزی که برای من در این دوره خیلی اهمیت داشت غلبه بر ترسم بود. روبرو شدن با چیزی که ازش فرار می کردم و دانستم این ذهن من بود که ترس را به وجود آورده بود نه دوره 10 روزه سکوت. شاید بتوانم بگویم در این دوره متوجه شدم که با خودم در این سال ها خیلی رو راست بودم. اشتباهات و خطاهایم را پذیرفتم و هیچ گاه خودم را بابت آنان سرزنش نکردم و دانستم رفتارهای امروز است که روزهای آینده ام را می سازد و در نهایت هرکسی مسبب اتفاقاتی است که برایش می افتد چه خوب و یا چه بد. مطمئن شدم که هیچ گاه ظلم پایدار نیست و درستی، صداقت و خوبی است که جاودان می مانند. غیر از این، در این دوره مطمئن شدم که تا همین امروز همیشه با خودم دوست بودم و سعی کردم مهربان باشم و از قضا این نکته ای بود که در این دوره خیلی روی آن تاکید داشتند. در نهایت اینکه خوشبختی در درون افراد است نه جای دیگر و تنها با مشاهده آنچه که در برابرت است نه آنچه که خواهانش هستی (یعنی مشاهده حقیقت به همان شکلی که در برابرت نمود دارد) می توانی از لحظات زندگی ات لذت ببری. هر چند نمی توانم شیرینی درک کردن همه این چیزهایی که از بچه گی از سوی مادرم شنیده بودم را وصف کنم ولی در همان لحظه کشف، از ته دل او را سپاس گفتم. چون می دانستم که بهترین درس های زندگی ام را مدیون او هستم. اویی که از سال ها پیش با این دوره ها آشنا شده بود و آن را به ما نیز یاد می داد. اما درک کردن تمام این چیزها همانند سوسوی نوری بود که در دل تاریکی تابیده بود. آن نور به من نشان داد که کجا ایستاده ام، چه چیزهایی شنیده ام و بعد از این به کجا خواهم رفت. بعد یاد صحبت های گوینکا (کسی که دوره ویپاسانا را بعد از 2500 سال به هندوستان آورد) افتادم که در روزهای نخست به همه شاگردان تازه وارد گوشزد کرد که:" این جملات و گفته ها را زیاد شنیدید اما درک آن مهم است. وقتی آن را درک کنید به نقطه کشف می رسید، آن را لمس می کنید، حس می کنید و می دانید که معنی آن چیست." و من این جملات را در روز آخر بود که درک کردم. نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاد. حتی مطمئن نبودم که وقتی از آن کوه سرسبز پایین می آیم و باز در شهر، شلوغی، کتاب و درس گم می شوم آیا باز هم این تمرینات را انجام می دهم یا نه؟ اما یک چیز را مطمئن بودم و آن نوشتن خاطرات آن روزها و بیان تجربیاتم بود تا هر کسی که دوست داشت این دوره را امتحان کند. روز اول، قبل از شروع دوره سوالی در فرم ثبت نام بود:"برای چه به این دوره آمدید؟" جواب ها متفاوت بود و من نوشتم برای تجربه کردن و امروز از این تجربه خوشحالم. فردای روزدهم ساعت 8 لوازم شخصی مان را تحویل گرفتیم. می توانستیم به بیرون کمپ برویم. دیگر آزاد بودیم ولی انگار پای رفتن نبود. از جای جای آنجا عکس انداختیم تا برایمان یادگاری بماند. باران شدیدی گرفته بود و بهترین بهانه بود برای ماندن در کافه ی نزدیک کمپ و چای داغ و گرم هندی خوردن. شنیدم که یک نفر از زنان و دو نفر از مردان نتوانستند دوره را تمام کنند. این اتفاقی بود که ممکن بود برای هرکسی بیفتند ولی سعی می کردند که او را مجاب به نگهداشتن کنند اما اگر راه دیگری نبود به صلاح دید استاد و دیدن شرایط فرد اجازه خروج به او داده می شد. با دوستان جدیدم بیرون آمدم. با هم اتاقی هندی ام و یک خانم استرالیایی. هم اتاقی ام ماجراهای خروپوفش را برای همه تعریف می کرد و می خندیدیم. برای ناهار با همه ی بچه های دوره ویپاسانا قرار گذاشتیم که غذای ایتالیایی خوشمزه بخوریم. ساعت 1 همه در رستورانی جمع شدیم. هر کسی غذای خودش را سفارش داد. عکس انداختیم. آدرس های ایمیل رد و بدل کردیم. گپ زدیم. خندیدیم و خوش بودیم در کنار هم بودن و دوستان جدید پیدا کردن. برایم خیلی جالب بود که متوجه شدم چند نفری از بچه های گروه به ایران سفر کرده بودند و با جدیت می گفتند ما به دوستانمان گفتیم که اخبار را باور نکنند بروند ایران را ببینند که دنیای دیگری است! قبل از راهی شدن به سوی شهرمان از محله های تبتی یادگاری هایی گرفتیم و با تاکسی راهی شدیم. ساعت 12 شب بود که به خانه رسیدیم و می دانستم کسی که به این خانه دوباره وارد شده است آدمی است با تجربیات و نگاهی جدید. همیشه زندگی پر از شادی، آرامش و هماهنگی داشته باشید. پایان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 22:34 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
ویپاسانا- روزهای آخر
در روزهای آخر، زمان، مفهوم خودش را از دست داده بود. سعی می کردم تا از این روزها بیشترین استفاده را ببرم و بیشتر تمرکز کنم. هرچند پروازهای ذهن تمام برنامه ریزی هایم را به هم می زد ولی این تمرین تجربه خوبی بود و گویی حس ششم را هم تقویت کرده بود. به طور مثال خواب هایی که دیده بودم و یا به حوادثی که فکر می کردم خیلی سریع اتفاق می افتادند. روز نهم بود و باز از آن روزهایی که شب قبلش تا صبح نخوابیده بودم. این بی خوابی های دوره ویپاسانا برایم عجیب بود و می توانم بگویم که حتی یک شب عمیق و راحت چشم بر هم نگذاشتم! زنگ ساعت 4:30 صبح که به صدا درآمد اولین نفری بودم که به سالن داما (Dhamma) رفتم و تا پایان دوره که ساعت 6:30 صبح بود در حالت خواب و بیداری بودم. زنگ صبحانه زده شد. اینبار هم اولین نفر بودم که از سالن بیرون آمدم. سالن داما در بلندی قرار داشت که برای رسیدن به آشیزخانه باید از پله هایی سنگی پایین می آمدی و یا از راهی سنگ فرش شده که دورتادورش پوشیده از درخت است می گذشتی. مثل همیشه از همان راه رفتم. هوا ابری و گرفته بود. نم بارانی هم زده بود و زمین خیس بود. شال پشمی را بیشتر دور خودم پیچیدم. در میان راه میمونی را دیدم که بچه به بغل کنار درخت نشسته و مرا نگاه می کند. دیدن زندگی میمون ها از نزدیک در این روزها برایم خیلی جالب بود. بچه هایی که مادران خود را از شکم در آغوش می گیرند و یا حرکت دسته جمعی و گروهی آنان با جیغ و فریاد که روی سقف های شیروانی می دوند و یا زمانی که باران می بارد خود را زیر سقف های ساختمان های محوطه مخفی می کردند همه اش تصاویر زیبایی بود. می دانستم نباید به چشم هایشان مستقیم نگاه کرد و بهتر از بی تفاوت از کنارشان گذشت. من نیز با استفاده از همین روش داشتم از کنارشان رد می شدم که ناگهان ضربه محکمی از پشت سر احساس کردم. تا آمدم ببینم چه خبر است. فهمیدم میمونی از پشت سر روی من پریده و میمون دیگری که با بچه جلویم نشسته بود نیز واکنش نشان داد و از جلو به من حمله کرد. هر دو میمون ها جیغ می کشیدند. مرا چنگ زدند و گاز گرفتند. تنها کاری که کردم شال را در هوا رها کردم و به سرعت از آن سرپایینی تند و گل آلود پایین آمدم و خودم را به یکی از خوابگاه ها رساندم. آنقدر سریع اتفاق افتاد که کسی نتوانست کمکی کند و همه شگفت زده نگاه می کردند. انگار قسمتی از فیلم مستند شده بودم. زمان صبحانه بود. یکی از مربی ها که مکزیکی بود. مرا برای پانسمان برد. چای چنگ میمون روی ساعد چیم پارگی ایجاد کرده بود و خونی بود. پشتم هم جای دو دندان نیش میمون همراه با خراشی خفیف وجود داشت. آستین لباسم پاره شده بود و شالم همانطور روی زمین رها شده بود که یکی از دخترها بعدا برایم آورد. باید برای واکسیناسیون هاری تمام قوانین را زیر پا می گذاشتم و به بیرون می رفتم. چاره ای دیگر نبود. تا ساعت ساعت ناهار منتظر شدم. در این مدت به روز قبل فکر می کردم. راستش هنگام پیاده روی بدون هیچ دلیلی یک مرتبه یاد یکی از بچه های ایرانی افتادم که ماجرای حمله میمون ها را برای ما تعریف کرده بود. همه جزئیاتش را در ذهنم مرور می کردم و بعد با تعجب از خودم پرسیدم چرا به یاد این واقعه افتادم؟ درست روز بعد پاسخ سوالم را گرفتم شاید چون قرار بوده که آنها به من حمله کنند؟! از آنجایی که صحبت کردن ممنوع بود باید از استاد اعظم در مورد این مورد خاص اجازه می گرفتند. در نهایت ساعت 11 اجازه صادر شد. من به همراه یولا و یکی از مربی های مرد که هندی بود راهی مکلودگنج (McLeodganj ) شدیم. شهری کوچک که مرکز اقامت دالایی لاما است و از دو خیابان تشکیل شده که سرتاسرش مغازه های صنایع دستی تبتی، رستوارن و کافی شاپ ها است که بیشترش سبک غربی دارد. البته رستوران های همراه با غذاهای سنتی هندی، تبتی و چینی هم در آنجا یافت می شود. بعد از 9 روز به دنیای بیرون آمده بودم و مردم را نگاه می کردم که همه مشغول زندگی شان بودند. انگار فقط من 9 روز از دنیای واقعی فاصله داشتم و به این فکر می کردم که چرا میمون ها به من حمله ور شدند. خیلی زود پی بردم که شاید ترس درونم از ویپاسانا به شکل حمله میمون ها خودش را به من نشان داد. چون شب همان روز دقیقا حالتی را داشتم که روز اول در دوره به من دست داد. اتو ریکشای سبز و زرد نزدیک یک داروخانه نگه داشت. کنار خیابان در حالی که روی صندلی پلاستیکی نشسته بودم و با حالتی گیج و منگ به اطرافم نگاه می کردم دو آمپول کزاز و هاری به من تزریق شد. همانجا هم دستم را پانسمان کردند. حس جالبی بود چون تا به حال کنار خیابان درمان نشده بودم و این یکی از ویژگی های هند است. آمپول ها دردناک بودند و غیر از آن جای زخم ها هم درد می کرد ولی با استفاده از تمرینات ویپاسانا به خودم می گفتم این نیز بگذرد و الان که آن واقعه را می نویسم روزها از آن گذشته است و تبدیل به خاطره ای بیش نشده است و من به یاد حرف یکی از دوستانم می افتم که می گفت :" آنقدر ماجراجو هستی که برای سکوت و مدیتیشن هم که می روی اتفاقی برایت می افتد." در پاسخ آن دوست گفتم:" میمون ها می دونستند باید کاری کنند که چیزی برای نوشتن داشته باشم. مگر نه؟ پس مرسی میمون ها."
همیشه زندگی پر از شادی، آرامش و هماهنگی داشته باشید.
ادامه دارد . . . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت 11:10 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
ویپاسانا – روزهای میانی روزها برایم به سرعت می گذشتند و حالا زمان های استراحت بود که کمی دیر سپری می شدند. برای آن ها هم راه حلی پیدا کردم. در میان جاده ی باریک و سنگی شروع کردم به پیاده روی روزی نیم ساعت تا چهل دقیقه، بعد از آن هم به حمام می رفتم. اول سطل بزرگ و صورتی را پر از آب گرم می کردم و بعد با سطل کوچکتر آب را روی خودم می ریختم. هرچند هوای سرد کوهستان باعث می شد تا سرعت حمام کردن به حداکثر برسد ولی اتاقک حمام جای فوق العاده ای بود در یک بلندی قرار داشت که از پنجره کوچک آن می شد جنگل را زیر پای خود دید. بعد از حمام سرحال و شاداب به سالن داما (Dhamma) می رفتم برای مدیتیشن. هر روز که می گذشت تمرکز بر روی اعضای بدنم بیشتر و پرواز ذهنم کمتر می شد. لذت سکوت را بیشتر حس می کردم. هرچند لحظه ای نبود که با خودم حرف نزنم! حالا که به آن روزها نگاه می کنم می بینم که بیشتر در آینده سیر می کردم تا گذشته و حوادثی را که ممکن بود رخ دهند به تصویر می کشیدم. برایم جالب بود که با بعضی از افرادی که در دوره ی ما بودند حس آشنایی داشتم و انگار آنها را می شناختم و حتی آنان را شبیه دوستان و آشناهای خودم فرض می کردم. مثل آن دختری که در زمان های پیاده از جهت مخالف می آمد و از کنار هم می گذشتیم. او را شبیه یکی از دوستان دوران کودکی ام می دیدم. بعد از پایان دوره بود که با هم گپ زدیم و دانستم انگلیسی است و سال ها با پدر و مادرش در هند زندگی می کند. نمی دانم چرا مرا یاد داستان سارا کورو انداخت که پدرسارا هم در هند بود. دیگری خانمی میان سال و قد بلند بود که وقار خاصی داشت و در روزهای اول فکر می کردم که این خانم باید چقدر بداخلاق باشد اما هر چه می گذشت او را بیشتر شبیه عمه ام می دیدم و اتفاقا بعدها دانستم او نیز همانند عمه ام دبیراست. اما در روز پنجم بود که دلتنگی به سراغم آمد و غم کوچکی گوشه دلم لانه کرد. برای اولین بار این غم را از بیرون نگاه کردم. تجربه جالبی بود. با اینکه پنج روز بود چهره ام را در آینه ندیده بودم ولی می توانستم چشمانم را ببینم که شادابی همیشه را ندارند و لبخندی با طعم تلخ بر روی لبانم نشسته است. از کنار تخته سنگ هایی که کنار جاده باریک بود می گذشتم. اگر هوا بارانی نبود روی هر کدام از این تخته سنگ ها دخترکان و زنان می نشستند. در آن روز دیدم، یکی از دخترها که اتفاقا در سالن مدیتیشن بغل دستم می نشست بلند بلند در حال گریه کردن است. می دانستم این حالات طبیعی است چون در این سکوت و تمرکز تمام مشکلات و گره های روحی از لایه های زیرین به سطح می آیند. لایه هایی که درون هر فردی ریشه دوانده اند. نمی توانستم کنارش بروم و با او حرف بزنم. سکوت این جور موقع ها کمی سخت است. زنگ ناهار زده شد. ارواح به سوی سالن غذا خوری رفتند. در ظرف های استیل غذا کشیدند. برنج بدون روغن و نمک، دال های هندی، سوپ سبزیجات، چاپاتی (نان هندی) و سالاد خیار و گوجه. سعی می کردم بیشتر جلوی پنجره بنشینم جایی که همه درخت و جنگل بود. اگر به خاطر میمون ها نبود غذا بیرون خوردن مزه دیگری می داد. غذا را خوردم. هر کسی باید ظرف های خودش را می شست و آن را در جای مخصوص قرار می داد تا خشک شود. آن دختری که گریه می کرد برای ناهار نیامد. بیرون باران شدیدی می آمد و در ساعت استراحت همه به اتاق هایشان رفتند تا استراحت کنند. زنگ که زده شد ارواح با چترهای رنگارنگ و یا برزنت های رنگی، خودشان را به سالن رساندند و سرجاهایشان نشستند. همه آمدند غیر از دختر بغل دست من. نگرانش بودم چون گریه های بلند و دردناکی داشت. به یکی از مربی ها که دختر روسی بود و از همه مهربان تر به نظر می رسید (چند روز بعد دانستم اسمش یولا است) ماجرای دختر را گفتم. مدیتشن شروع شد که صدای ظریفی را در کنارم حس کردم. فهمیدم یولا دخترک را آورده است و من از همه جا بی خبر نمی دانستم در چند روز آینده با یولا صمیمی تر می شوم و همراه با او همه قوانین را می شکنم و قبل از 10 روز به دنیای خارج از کمپ قدم می گذارم! (در شماره ی بعد دلیلش را می گویم ) در همان روز شکست قانون بود که یولا گفت دختری که بغل دستم بوده هم کشوری او است (روس) و به خاطر مقدار زیادی حشیش که همراه داشته توسط پلیس دستگیر شده و 20 روز در زندان های هند بوده، بعد از بیرون آمدن از زندان به توصیه دوستانش به دوره ویپاسانا می پیوندد تا آن روزهای سخت را از درونش بیرون ببرد. هر چه بود می دانستم در اینجا، همه ی این افرادی که آمده اند حتی لحظه ای کوتاه هم که شده آرامش را لمس می کنند. انگار اینجا جایی بود برای روبرو شدن با کارها و رفتارهای گذشته و مروری بر آن ها که آیا درست بوده اند؟ و بعد از این چگونه باید باشد؟ چیزی که در میان گفته های ویپاسانا خیلی پررنگ بود پذیرفتن اعمال خود بود. در روز آخر فیلمی از زندان های هند نشان دادند که در آنجا دوره وبپاسانا را گذاشته بودند و به زندانی های می آموختند که آنان مسئول اتفاقاتی که در زندگی شان افتاده است هستند. به طور مثال با یک انگلیسی مصاحبه کرده بودند که بخاطر حمل هروئین به انگلیس در فرودگاه دستگیر شده است و در بزرگترین زندان دهلی به سر می برد. او پذیرفته بود که فرار کردن از عواقب اعمال، چیزی است که فرد را به محنت و رنج بیشتر فرو می برد. زیرا با مقصر دانستن دیگران و حتی شرایط، مسئولیت را از خودمان سلب می کنیم. نتیجه اش این می شود که مهر و دوستی را از اطرافمان قطع می کنیم و به جایش کینه و تلخی به آنان می دهیم. دیوید می گفت اگر اینجا هستم برای عمل بدی است که انجام دادم و می دانم که از اینجا بیرون بروم آدم دیگری خواهم بود. سانجی که رئیس یک باند خلاف کاری در دهلی بود و تا به حال 14 نفر را کشته بود نیز آدم دیگری شده بود. و در زندان جزو افرادی شده بود که خدمات ویپاسانا را برای زندانیان دیگر انجام می داد. او می گفت اگر نتایج اعمالمان را چه خوب و چه بد بپذیریم و با آن همانند حقیقتی انکار ناپذیر بر خورد کنیم می بینیم که هیچ کس جز خود ما مسبب آن نبوده است. بعد از دیدن این فیلم به دختر کنار دستم نگاه کردم، لبخند شادی در چهره ی آرامش آشکار بود. همیشه زندگی پر از شادی، آرامش و هماهنگی داشته باشید. ادامه دارد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 12 مرداد1389ساعت 18:44 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" ویپاسانا- روزهای اول
ساعت 4 صبح زنگ به صدا در آمد و روز اول ما شروع شد. از همان روز این دو ساعت، به علت بی خوابی شب ها به ساعات خوش خواب برایم تبدیل شدند. آنهم خوابیدن به شکل نشسته! از آنجایی که صحبت کردن ممنوع بود با یکی از مربی ها مشکل هم اتاقی ام را گفتم. جوابی که شنیدم برایم جالب بود:" بهتر است خودت را با موقعیتی که در آن قرار داری تطبیق دهی. این بهترین تمرین است." از سکوت و حرف نزدن خشنود بودم. اما نمی توانم انکار کنم که روز اول خیلی دیر و سخت گذشت. هر چند بعد از آن روزها به سرعتی ناباورانه سپری می شدند. وقتی در میان ساعات استراحت پیاده روی می کردم با خودم می گفتم اگر فکر تمام این آدمها صدای بلندی داشت چه همهمه ای اینجا موج می زد. می توانستم آنان را ببینم که روی تخته سنگی نشستند؛ به کوه ها و درخت ها نگاه می کنند و یا به دور دستها چشم دوختند.
حتما آنها هم همانند من با خودشان حرف می زدند. در این دوره بود که به پروازهای ذهن بیش از اندازه توجه کردم. عجب قدرتی دارد این ذهن. زمان و مکان را می شکافد و تو را به قعر غم و یا اوج شادی پرت می کند. متوقف کردن آن با تمرکز بر روی مثلثی از بالای بینی تا بالای لب و تمرکز بر روی تنفس عادی و حس کردن تغییراتی در آن رخ می دهد؛ از تمرین های سه روز اول بود که ما را برای تمرین اصلی آماده می کرد. هنگام پیاده روی چیزهای زیادی کشف می کردم. حلزون هایی که در مسیر پیاده روی زمین می خزیدند و باید مراقبشان می بودم تا زیر پا له نشوند و یا قارچ های وحشی به رنگ های مختلف. میمون هایی که دسته جمعی روی درخت ها می آمدند و بچه میمون هایی که مادرشان را بغل می گرفتند. هرچند بعدا شیطنت آنها پای مرا هم وسط کشید! زنانی که در گوشه محوطه پخش می شدند و هر کسی کاری می کرد. قدم می زدند. حمام می رفتند. یا در اتاق هایشان استراحت می کردند. چون نشستن های زیاد در روزهای اول پا درد و کمر درد به همراه داشت. من که بر اثر نشستن های زیاد بدون تکیه دادن کمرم کمی درد گرفته بود صندلی پشتی دار گرفتم و تشکم را روی آن گذاشتم. اینطوری می شد تکیه بدهم و راحت تر بودم. بعضی از هم گروه هایم کوسن های کوچکی زیر پا و یا پشت کمرشان می گذاشتند اما اکثریت از دردهایی در پا و کمر به پیش معلم ارشد (که در سالن می نشست و به مشکلات بچه ها پاسخ می داد)، شکایت می کردند. هرچند می گفتند هر دردی که در بدن است بر اثر این تمرکزها بیرون می آید و شدت می گیرد ولی بعد آرام می شود. شاید برای همین بود که در روز سوم دست درد شدیدی داشتم ولی استفاده از دارو ممنوع بود و روی این نکته باید متمرکز می شدم که هیچ چیز پایدار نیست. نه حس خوب و نه حس بد. همه چیز می آید و می رود و این درد هم می رود فقط نگاهش کن از بیرون همانند دکتری که به مریضش نگاه می کند و در آن لحظه واقعیت این درد را بپذیر و به خودت بگو این نیز می گذرد. واقعا همه چیز می گذرد. مثل آن 10 روزی که گذشتنش را حس نکردم و تنها با نگاه کردن به تقویم دایره ای که روزها را روی آن نوشته بود بر سر در آشپزخانه قرار داشت می دانستم در چه روزی قرار دارم. شب سوم که باز از صدای هم اتاقی ام نتوانستم بخوابم عصبانی و کلافه بودم و تصمیم خودم را گرفتم. صبح روز چهارم با صدایی آرام به هم اتاقی ام گفتم که خروپوف می کند و نمی توانم بخوابم. توی این شبها که نگاهش می کردم کشف کردم وقتی به پشت می خوابد صدایش خیلی بلند می شود. با نگرانی پرسید چکار می توانم بکنم؟ گفتم به پشت نخوابی فکر کنم درست شود و واقعا تا اندازه ای کارساز شد ولی شاید آن صداها باید می بود که نخوابم چون در همان ساعات کوتاه خواب هایم حمله کردند. خواب های سیاهی که بعدها وقتی از دوره بیرون آمدم پی بردم همگی حقیقت داشتند. اما روز چهارم سخت ترین روز برایم بود. ما سه مدیتیشن 1 ساعته داشتیم که اصلا نباید تکان می خوردیم و به همان حالت می نشستیم و بر روی اعضای بدنمان تمرکز می کردیم و تغییرات آنها را مشاهده می کردیم. در همین روز بود که داستانی از آن دوردر ذهنم نمایان شد. آنقدر قدرتش قوی بود که هیچ جوری نمی توانستم برگردم. این جور وقت ها در حالت عادی اولین کاری که می کنم نوشتن است. اگر کامپیوتر دم دست باشد در آن می نویسم و اگر نه قلم و کاغذ. این حالات ساعت نمی شناسد. می تواند 4 صبح باشد و یا 11 ظهر سرکلاس و یا کار، حتی در مهمانی و مسافرت. هر جا باشد می نویسم اما اینجا وسط سالن مدیتیشن و در میان 1 ساعت سکون مطلق فراری از آن نبود. سعی کردم با نفس های عمیق آن را متوقف کنم. اما بعد از دو نفس عمیق باز داستان می آمد. انگار با آن روبرو شدن بی فایده بود برای همین رهایش کردم وگذاشتم آزادانه بیاید. داستان سرایی کند. صحنه ها را بسازد. شخصیت ها را بیاورد و فراز و فرود خودش را برود. انگار حقیقت آن لحظه خلق داستان بود و آن را پذیرفتم. داستان که تمام شد باز تمرکز کردم و این بار چقدر آسان و راحت بود. در این لحظه بود که به کشف این جمله رسیدم:" با اتفاقاتی که در زندگی می افتد همانند حقیقتی انکار ناپذیر روبرو شو و آن را به شکل قسمتی از زندگی بپذیر. زیرا همه چیز گذرا است." همیشه زندگی پر از شادی، آرامش و هماهنگی داشته باشید. ادامه دارد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389ساعت 20:3 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" ویپاسانا- رفتن راهی شدیم. از کوه ها و مناظر سبز می گذشتیم. پیچ و خم جاده به همراه شکوه سبزش، جاده های شمال ایران را به یادم می آورد. در میان پیچش های آشنای جاده حرف های خواهر تین را مرور می کردم که می گفت وقتی در سن بیست سالگی تصمیم گرفت خواهر روحانی شود. قبل از تراشیدن موهای بلندش، عکس یادگاری گرفت و پس از آن افتادن موهای بلند لَخت سیاه را بر روی زمین نظاره می کرد و می دانست دیگر تا آخر عمر هیچ مویی ندارد و خود را برای آ زندگی جدید در معبدی میان کوه های ویتنام آماده می کرد. در آنجا بود که به اولین دوره ویپاسانا همراه با گروهی داوطلب پیوست. خواهر به یاد می آورد که در میان آن گروه، نویسنده ای بود که درست وسط تمرکزهای مدیتیشن یک دفعه داد می کشید و می گفت:" نمی توانم، نمی توانم. باید این چیزها را بنویسم." و یا ناگهان بلند می شد و سالن مدتیتیشن را ترک می کرد. تا اینکه در روز سوم استاد به او گفت؛ بهتر است دوره را ترک کند. چون به نظر می رسد که فعلا آمادگی اش را ندارد. آن نویسنده هم از خدا خواسته وسایلش را جمع کرد و رفت. با یادآوری این حرف ها به ذهن شلوغ خودم فکر کردم. نمی دانستم اگر همانند آن نویسنده، داستانی در این میان به ذهنم آمد با آن چه باید بکنم؟ زیرا یکی از قوانین در این 10 روز، ممنوع بودن نوشتن و خواندن بود. با کلنجار رفتن به این افکار بود که به دارام کوت (Dharamkot) رسیدیم. روستایی کوچک و البته مدرن که در آن می شد پیتزا فروشی هم پیدا کرد. کافه ها و رستوران ها با تزئینات مدرن و موزیک های غربی خبر از این می دادند که توریست های غربی زیادی به این منطقه می آیند و صاحبان آنان نیز برای رضایت مشتری سعی می کردند تا فضاهای محدود و کوچک آنان باب میل مسافران غربی شان باشند. در آن روستای سر سبز که در دل کوه قرار داشت و برای رسیدن به آن باید از یک جاده ی خیلی باریک می گذشتیم. غیر از دوره کمپ ویپاسانا، معبدی تبتی هم قرار داشت که تعالیم بودایی درس می داد و داوطلبانی که به این کمپ می رفتند بنا بر میل خود می توانستند از 10 روز تا سه ماه همانند یک راهب بودایی زندگی کنند و البته برای آن باید پول نیز پرداخت می کردند. با باروبندیلمان جلوی در کمپ پیاده شدیم. کافه ای کوچک آنجا بود که پر از مشتری بود و همه لیوان هایی از چای در دست داشتند و با هم گپ می زدند. پرسیدیم دوره ویپاسانا اینجا است؟ پاسخ مثبت بود. در آهنی را که عکس یک چرخ ریسندگی همانند پرچم هند روی آن قرار داشت را باز کردیم. محوطه ای سرسبز در برابرمان ظاهر شد. از پله های زیادی باید بالا می رفتیم آن هم با چمدان های نسبتا سنگین. به یاد صحنه فیلم بیل را بکش (Kill Bill) به کارگردانی تارانتینو افتادم. آن سکانسی که اوما تورمن (Uma Thurman) برای یادگیری آموزش رزمی از پله های زیادی بالا می رفت تا به معبد برسد. انگار اینجا همان معبد بود و من نیز برای مقصودی از آن پله ها بالا می رفتم. تعداد زیادی از دواطلبان را دیدیم که از نقاط مختلف دنیا آمده بودند. روسیه، سویس، استرالیا، اسپانیا، آلمان، آفریقای جنوبی، آمریکا، انگلیس، هلند، هند و البته ما از ایران. باید فرم پر می کردیم. لوازممان را تحویل می دادیم. ثبت نام انجام می دادیم. شماره اتاق می گرفتیم. تا ساعت 6 بعد از ظهر صبر می کردیم و از ساعت 7 سکوت مطلق با اولین تمرین مدیتیشن شروع می شد. نمی توانم بگویم هیجان نداشتم. آن ترس فرو خورده حالا انگار چهره اش را به من بی پرواتر نشان می داد. می گفت:" هنوز دیر نشده می توانی برگردی." اما صدایش آنقدر قوی نبود که مرا منصرف کند. وقتی اتاق ها مشخص شد؛ برای گذاشتن لوازممان به آنجا رفتیم. من در قسمت C بودم. در چوبی سبز رنگ را که باز کردم، ردیف درها را دیدم. همانند سوله ای بود که تقسیم بندی شده بود به چندین اتاق. اتاق من در میانه راه بود شماره ی 12 با هم اتاقی هندی. دختری تپل و خنده رو که از همان اول احساس کردم با او سال هاست آشنا هستم و با تمام مشکلاتی که بعدا پیش آمد از حسم به او هیچ کم نشد که به هم نزدیک تر هم شدیم. اتاق ها کوچک بود. با دو تخت. پنجره ای چوبی و سبز رنگ در آن قرار داشت. دیوارها بتنی، سرد و بی روح بودند. فضای مرطوب و ناآشنای اتاق دلهره ی مرا بیشتر کرد. حالا می دانستم 11 شب باید در این اتاق کوچک که مرا به یاد سلول های زندان می انداخت سر کنم. و این سوال را از خودم پرسیدم که : "به کجا آمده ام؟" سریع وسایلم را گذاشتم و زدم بیرون. به میان طبیعت، درخت ها و زمزمه صداهایی که می شنیدم آمدم. انگار صدا آرامم می کرد و از سکوت تا جایی که می توانستم فرار می کردم. ساعت 4 بود و تا 6 عصر دوساعتی وقت داشتیم. اما از آنجا که همه لوازممان را تحویل داده بودیم هیچ پولی در بساط نبود. به دفتر مدیریت رفتم و گفتم کیف پولم می خواهم. گفتند همه در صندوق هستند و درها قفل شده است. اما مدیر آنجا از کیف پول خودش 100 روپیه به من داد و گفت بعد از پایان دوره این پول را برگردان. اینجا بود که ارزش این 100 روپیه برای من اندازه هزاران روپیه شد. چون با آن نه تنها چای خوردیم بلکه دو نفر از خانم هایی که مشکلی مثل ما داشتند را به چای دعوت کردیم و در تمام این مدت با هم گپ زدیم. ساعت هفت، زنگ به صدا درآمد. همه در سالن داما (Dhamma) جمع شدند. صدای گوینکا (Goenka)، کسی که بعد از دوهزار و پانصد سال از بودا، ویپاسانا را به سرزمین تولدش یعنی هند برگرداند را می شنیدم. صدایی که در گوشم بسیار ناهنجار بود و مرا می هراساند. شبیه صدای زمزمه های راهبان بودایی بود. ضربان قلبم تند می زد. صدای نفس های منقطع، کوتاه و سریعم را در آن سکوت به وضوح می شنیدم. با خود کلنجار می رفتم و سعی می کردم آرام باشم. هیولا از آن اعماق می خندید و می گفت:" نمی توانی 10 روز دوام بیاوری. حالا می بینی." اما گوینکا، همان صدایی که در ابتدا باعث هراسم شده بود حالا داشت به من پیام هایی می داد که آرامم می کرد. پیام هایی که احساس کردم جز سکوت و آرامش چیزی دیگری در اینجا وجود ندارد. پس بهتر است پیش فرض های قبلی را پاک کنم و به زمان حال بپیوندم. زمان حال را ببینم. بر روی تنفسم تمرکز کنم. فکر کنم نه گذشته ای بوده و نه آینده ای خواهد آمد. همین لحظه مهم است. صدای نفس ها و ضربان قلبم مهم هستند و همین حقیقت بود که ترس را از درون وجودم کمرنگ و کمرنگ تر کرد. این اولین درس دوره بود. بودن در زمان حال و آن را لمس کرد . آنهم از طریق تمرکز بر روی تنفس. درسی که با گذشت روزهای دیگر درک آن برایم عمیق و عمیق تر شد. بعد از مدیتیشن به اتاق هایمان رفتیم. همه در سکوت،همانند ارواحی شده بودیم که از کنار هم عبور می کنیم. ارواحی که صورت می شستند؛ مسواک می زدند؛ به اتاق هایشان می رفتند و می خوابیدند. من آن شب اما تا صبح بیدار بودم. اتاق نا آشنا و فضای نا آشناتر از یک سو و صدای خروپوف بلند هم اتاقی ام دلیل محکمی بود که تا صبح پلک بر روی هم نگذارم. منی که با کوچکترین صدا از خواب می پریدم حالا باید 11 شب با این صدا هر طوری بود خود را به صبح می رساندم و این به معنی یک فاجعه بود! همیشه زندگی پر از شادی، آرامش و هماهنگی داشته باشید. ادامه دارد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 1:12 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" ویپاسانا
آشنایی با این دوره به سال های دور برمی گردد. وقتی دانشجویی تازه وارد به هندوستان بودم و با دیدن هر چیزی در اطرافم متعجب می شدم. اولین بار واژه ویپاسانا را از دهان یکی از خواهران بودایی ویتنامی شنیدم که بعدها یکی از دوستان خوبم شد. می گفت ویپاسانا یعنی 10 روز روزه سکوت. از همه چیز و همه کس قطع بودن. نه حرف زدن. نه نوشتن. نه خواندن و یا حتی ارتباط چشم و یا زبان بدن هم نباید وجود داشته باشد. در این دوره هر کسی با خودش روبرو می شود و فقط خودش را می بیند. از مشاهده جسم شروع می شود و به لایه های درونی روحی و فکری می رود. شنیدن این چیزها بیش از هر چیز برایم ترسناک بودند. راستش همیشه از هیولایی که در درون وجودم خفته بود می ترسیدم. می دانستم هیولایی وجود دارد. هیولایی که همیشه به خواب هایم می آید و مرا می هراساند و تا جایی پیش می رود که حتی می شود ماجراهای آن هیولا را داستان کرد. همیشه فکر می کردم این دوره ی سکوت حتما او را بیدار می کند و بعد معلوم نیست که چه می شود. برای همین رفتن به این دوره را برای همیشه از ذهنم بیرون کردم. سال ها گذشت به ایران آمدم و باز این واژه را از اطرافیان و دوستان اهل قلم شنیدم. هر چه می گذشت انگار ترسم کمتر می شد. شاید یکی از موهبتهای تنها زندگی کردن این است که مجبوری با محیط پیرامونت کنار بیایی و خیلی ترس ها و نگرانی ها را کنار بزنی. هند به من آموخت هر چیزی که اتفاق می افتد حکمتی پشتش نهفته است. این گونه شد که نشانه های این دوره به من هجوم آوردند. فریاد می زدند:"بیا، بیا، نترس." اولین بار در میان درس و کتاب ها، جمله ای دیدم که یکی از راوی های داستان از دوره ویپاسانا حرف می زد. همان موقع به یکی از دوستان هندی ام زنگ زدم و در مورد این دوره پرسیدم. چند دقیقه بعد زنگ زد و گفت که برایت جا رزور کردم و می توانی بروی! تشکر کردم. اما با خودم فکر کردم که می شود به این سفر نرفت و آن را به کسان دیگری واگذار کرد. اما ماجرا به اینجا ختم نشد. یکی از خانواده های ایرانی که داشتند از هند به کشوری دیگر می رفتند مقداری از لوازمشان را پیش ما گذاشتند تا بعدا آنها را به دهلی منتقل کنند. در میان آن وسایل، یک جعبه پر از کتاب وجود داشت که روی آن کتابی با جلد سبز رنگ قرار داشت و نوشته بود:" هنر زندگی کردن. ویپاسانا مدیتیشن." کتاب را برداشتم و شروع به خواندن کردم. هر چه بیشتر می خواندم. ترس از آن هیولای ناشناخته کمتر می شد و احساس می کردم آمادگی روبرو شدن با آن را دارم. چیز ترسناکی به نظر نمی رسید. تا اینکه چند روز بعد از آن ماجرا دوستی از استرالیا برایم ایمیلی زد. نوشته بود:" به ویپاسانا رفتم. تجربه خوبی بود. حتما امتحان کن." انگار زنگ رفتن به صدا در آمده بود و دیگر چیزی دست من نبود. همه نشانه ها می گفتند بیا و ترس از هیولای درونم را کمرنگ و کمرنگ تر می کردند. حالتی بود گویی دارم برای جنگ آماده می شوم. همانند سربازی بودم که می دانستم به دل خطر می رود یا در این جنگ پیروز می شود و یا شکست می خورد. ندایی در درونم می گفت پیروزی. اما بعضی از دوستانم با توجه به روحیه ی پر سروصدایم می گفتند نمی توانی پس نرو. ولی می دانستم که این چهره همیشه شاد و پر سر و صدا، تنهایی هایی آرام و غمگینی هم دارد. از سوی دیگر زنگ به صدا در آمده بود. آماده رفتن بودم و کسی نمی توانست منصرفم کند. اینگونه شد که راهی سفر شدم. سفر به درون خودم. سفر به درون طبیعت و سکوت. قصد ندارم از تعلیمات و گفته های ویپاسانا بگویم چون هر کسی می تواند با خواندن کتاب و یا جستجو در اینترنت به آن ها دست پیدا کند. می خواهم از تجربیاتم بگویم و اینکه در این سفر چه چیزهایی دیدم و چه چیزهایی حس کردم. همیشه زندگی پر از شادی، آرامش و هماهنگی داشته باشید. ادامه دارد . . .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 21:24 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهی به کتاب "بماند" اثر بهناز علیپور گسکری تنها جستجو است که می ماند
کتاب " بماند" از 9 داستان کوتاه تشکیل شده است که در ظاهر دو دنیای متفاوت را به تصویر می کشد. دنیاهایی با آدمهای مشابه که در جوامعی متفاوت زندگی می کنند و تنها فرقشان در سنت ها، فرهنگ و آدابی است که در آن رشد کرده اند. اگر به این کتاب از منظر جامعه شناسی بنگریم به چنین نقطه نظری دست می یابیم که علیپور در کتاب خود سعی دارد تا با بیان دنیاهایی متفاوت (ایران و هند) ما را به یک دنیایی واحد برساند. دنیایی با زنان و مردانی سرگشته که هر کدام در پی جستجوی پاسخی برای سوالات خود هستند و این کاوش از اولین داستان کتاب شروع و در داستان های بعدی نیز تکرار می شود. برای نمونه: راز پنجابه در "بادهایی که از هندو کش می وزد"، کشف معمای قتل در "مرده ها دروغ نمی گویند؟"، جستجوی هویت فردی در"انتخاب شیطان"، چرایی مرگ مرد جوان در "سنگواره"، دختری که به دنبال داستان خودکشی مادرش در " کوررنگ" است و کاوش برای یافتن علت خودکشی یاسمینا در "زنی از جنس مس ". زنان و مردان در دنیای این کتاب سرگشته اند. دنیایی که بدون آنها نیز به گردش خود ادامه می دهد و گویی نویسنده در این چرخه، بر اثر تقدیری نانوشته، یک به یک شخصیت های داستان هایش را از این گردونه بیرون می کشد و سعی دارد تا نمایی از سرگشتگی آنها را برای ما به تصویر درآورد. این در حالی است که بیشتر جستجوگران مجموعه "بماند" زنانی هستند که سعی دارند به کشف چرایی موقعیتی که در آن قرار گرفته اند دست یابند. شاید به این دلیل که موقعیت زنان داستان های مجموعه " بماند"، همراه با پرسش هایشان، از ذهن نویسنده ای برخواسته اند که با واقعیت های اجتماعی مشابه ای دست به گریبان است. اما این تکاپو برای کشف مختص به یک کشور و یا منطقه جغرافیایی نیست بلکه در یک نگاه کلی می توان گفت، جدالی است جهانی و بشری؛ بنابراین فرقی ندارد که این داستان ها در ایران، هند و یا هر جای دیگری اتفاق افتاده باشند، زیرا جستجو برای کشف پاسخ، نیازی به ملیت ندارد. خواننده اما در فرایند خواندن داستان ها و تلاش شخصیت ها برای کشف، به پاسخ مشخصی دست پیدا نمی کند. او تنها می تواند سرنخ ها و نشانه هایی را در اختیار بگیرد و در نهایت خود می ماند و متنی که روبرویش قرار گرفته است. البته این عدم قطعیت یکی از نقاط قوت داستان ها است زیرا نویسنده در نهایت قدرت کشف را به دست خواننده ی خود داده است . علیپور در این کتاب، سوالی واحد را مطرح می کند. سوالی که در وجود هر کدام از شخصیت ها به اندازه زندگی و موقعیتشان محدود شده است و تنها نکته ای که فضای اجتماعی شخصیت های داستان ها را از هم متمایز می کند، اشاره به برخی از امور فرهنگی و اجتماعی متفاوتی است که میان ایران و هند وجود دارد. برای نمونه می توان به داستان های "بادهایی که از هندو کش می وزد" و " بوتیمار" اشاره کرد که فضای رمز آلود و وهم گونه هند، همراه با سنتها و آداب و رسوم هندی در آن مشاهده می شود. از سویی دیگر داستان هایی که در ایران رخ می دهند حال و هوای خاص خود را دارند که همین امر نقطه ی قوت در داستان های علیپور است. زیرا او به شکل ماهرانه ای این آداب و رسوم را در بطن داستان ها به هم بافته است و هیچ خللی به اصل داستان و سوژه وارد نکرده است. برای نمونه در داستان "بادهایی که از هندو کش می وزد" خداهای هندی، ترشی انبه و لیمو، مرده سوزی، تناسخ، مرید و مرادبازی، ازدواج اجباری، سنت ساتی(زنانی که با شوهران مرده شان سوزانده می شدند) و غیره را می توان از لابه لای حرف های پیرزن و راوی داستان لمس کرد. و یا در داستان "مرده ها دروغ نمی گویند؟" در میان حرف های محقق پرونده جنایی و مقتول می توان خشونت موجود در جوامع را شاهد بود و انتقادهایی که از نمایش تصاویر خشونت آمیز در تلویزیون پخش می شود، تقبیح عملیات انتحاری، تجاوز و خیانت، که همگی آنان از ناهنجاری های اجتماعی محسوب می شوند. در" انتخاب شیطان" نیز مشکلات و مسائل اقتصادی، سقوط بورس، ورشکستگی شرکتهای تجاری، سرشکستگی و گمشدن هویت فردی با ظرافت به تصویر در می آید. در داستان "حاشیه نشین"، به برنامه های سطحی تلویزیون و محدود کردن زن در مسائل خانگی و سریال های پربیننده بی محتوا و غرق شدن مردم در مادیات و ظواهر زندگی اشاره دارد. در داستان " زنی از جنس مس" از سرگشتگی نسل جدیدی سخن می گوید که نمی دانند از زندگی چه می خواهند و سرنوشت شوم این ندانستن ها را نشان می دهد و در نهایت در داستان " مادرم مرا خورده است" ، از زنان تنها و مستقلی می گوید که نمی دانند باید کدام راه را برای رهایی خود برگزینند و زنجیرهای نامرئی روابط خانوادگی، آنان را در عین استقلال همچنان اسیر نگه داشته است. اما چیزی که داستان های این مجموعه را بیش از پیش خواندنی می کند. تصاویر ناب و تخیلی اعجاب گونه است که پرده ای نامرئی از داستان را در برابر چشمان خواننده به نمایش در می آورد و خواننده می تواند حروف تایپ شده را همانند تصاویری زنده ببیند. هر چند در برخی از داستان ها، تصاویر، بسیار قوی تر از محتوا و مایه داستانی هستند همانند داستان " بوتیمار" و یا "کوررنگ". اما همگی این نکات باعث نمی شود تا پختگی و پاکیزه گی نثر نادیده گرفته شود. نثر این کتاب از روانی و سلیسی ویژه ای در مقایسه با آثار قبلی علیپور برخوردار است و همین امر آن را دلنشین تر می کند. کتاب "بماند" به قلم بهناز علیپور گسکری که از سوی نشر چشمه منتشر شده است، کاری خواندنی و لذت بخشی است. زیرا خواننده را به تلاشی شیرین برای کشف حقیقت وا می دارد. حقیقتی که هیچ تعریف مشخصی تا به امروز از آن ارائه نشده است و چه بسا حقیقت، تنها ساخته و پرداخته ذهن آدمی است و به همین دلیل، هر فردی در زندگی، با ادراک خود این جستجو را آغاز می کند و این نکته ای است که علیپور آن را با ظرافت هنرمندانه ای در برابر دیدگان ما قرار می دهد.
چاپ شده در روزنامه شرق اردیبهشت ۱۳۸۹ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 1:14 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
برای مادران سرزمینم امروز در کشورم ایران روز مادر است و من غمگینم. برای خودم و همه دوستانم که کنار مادرهایشان نیستند و هر کدام در جایی از این دنیا به آسمان آبی نگاه می کنند. غمگینم برای مادرهایی که بچه هایشان در بند هستند. یا مادرانی که عزیزانشان را به خاک سپردند. هرچند هندی ها معتقدند زمین یعنی زن، چون با خود زایش می آورد. کسی چه می داند شاید بچه های آنها در زهدان زمین رشد می کنند و سر از خاک بیرون می آورند. چون حالا به جای مادرانشان، زمین نطفه آنان را باردار است. امروز در کشورم ایران روز مادر است و من صدای غمگین مادرم را می شنوم که از دوری بچه هایش می نالد. چه کاری می توانم انجام دهم جز شادی و جیغ و فریاد الکی که یعنی همه چیز خوبه، من خوبم، گرمای 46 درجه با هوای شرجی 90 در صد ما را اذیت نمی کند. خوشحالم و خوش هستم. شما نیز از خوشی ما خوش باش. بعد از آن به مادربزرگم زنگ می زنم. اصلا تلفنم را شارژ کردم که زنگ بزنم. صدا بشنوم. صدای کسانی را که دوستشان دارم و الان کنارم نیستند. پیرزن نمی توانست خوب حرف بزند. چند وقتی است که صدایش می لرزد برای همین در جمع همیشه ساکت است. دست هایش هم می لرزند و او که همیشه چایی اش را لب پُر می خورد. دیگر چایی را نصفه می ریزد. به خانه دوستم هم زنگ زدم. پدرش مریض است و من آن مرد را با خنده های شادمانه و کودکانه اش که کارتون تام و جری می بیند را چقدر دوست دارم. خودش گوشی را برداشت. این بار صدایم بیشتر از همیشه و هر وقتی باید شاد می بود. با فریاد خوشحالی گفتم:" سلاااااااااااااااااااااااام عمو جون. دلم براتون تنگ شده، حالتون چطوره؟" و صدای بغض آلود او را شنیدم که می گفت:" منم دلم برات تنگ شده کی می آیی دخترم؟" پاسخم نمی دانم بود. با بغض حرف مرا تکرار کرد. می دانستم به چه می اندیشد. برای فرار از لرزیدن صدایم گفتم خاله کجاست؟ با مادر دوستم هم حرف زدم. روز مادر را تبریک گفتم و شنیدم که او می گوید:"همه چیز خوب است؛ جز دوری شما." امروز در کشورم روز مادر است. خیلی ها مادری ندارند که تبریک بگویند. آنهایی که دارند فراموش می کنند و مادرشان را در حسرت یک تبریک ساده می گذارند. خیلی ها بچه ای ندارند، اما این روز را یک جور می گذرانند تا فردا شود و آنان نیز همانند قبل در روزمرگی زندگی گم شوند. افراد دیگری هم هستند که هم مادر دارند و هم فرزند؛ اما قهری، دلشکستگی و یا دردی آنها را از هم جدا کرده است و در این روز، هر دویشان از یکدیگر محروم هستند. امروز در کشورم ایران روز مادر است. من به همه مادران و زنانی که در حسرت مادر شدن هستند این روز را تبریک می گویم و چیزی را که نتوانستم به مادرم بگویم به شما اعتراف می کنم:"ما همه خوبیم. اما تو باور نکن."
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد1389ساعت 3:31 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" دوستی که با چشمهایش حرف می زند این روزها صحبت های روباه در کتاب شازده کوچولو را در ذهنم مرور می کنم. نمی دانم شاید دلیلش دوست جدیدی است که پیدا کردم. انگار یک جورهایی هر روز منتظرم است تا من بروم و باهاش حرف بزنم. با اینکه نمی دانم چه می گوید ولی از نگاهش می فهمم که از آمدنم خوشحال است. روباه می گفت برای اهلی کردن باید سر ساعت خاصی بیایی و وقت بگذاری. آن وقت می بینی که هر روز که می گذرد فاصله ها نیز کمتر می شود و به جایی می رسد که قدمی بیشتر نمانده است. آنجاست که دوستی آغاز می شود. آن اوایل فکر می کردم من او را اهلی کردم. با خوراکی هایی که هر روز برایش می بردم. اما حالا می دانم که من نیز اهلی او شدم. بهش فکر می کنم و او را دوست خودم می خوانم. شبیه به او در هند زیاد است. توی هر خیابان و پیاده رو، چندتایی از آنها همیشه هستند. روزها در سایه درختان و یا سقف بسته مغازه ها، به خواب رفتند. اگر هم خواب نباشند در حال بو کردن زمین هستند تا چیزی برای خوردن پیدا کنند. بعضی هایشان خیلی مریض هستند و یا پیر و فرتوت، اما چیزی که مهم است همه ی شان در آرامش زندگی می کنند. کسی کاری به کارشان ندارد، حتی اگر وسط پیاده رو نیز خوابیده باشند مردم از کنارشان عبور می کنند. درست برعکس ایران؛ یادم می آید سال ها قبل شهرداری اجازه شلیک به سگ های ولگرد را داشت. بعد از آن آماری اعلام شد که از افسردگی شدید شلیک کننده گان خبر می داد. به این خاطر که آنها درست به هدف نمی زدند و حیوان بیچاره فقط زوزه می کشید و بعد ناپدید می شد و یا خیلی سخت جان می داد. اما اینجا مغازه دار ها برایشان ظرف های آب بیرون می گذارند تا در این گرما تشنه نباشند. مردم هم غذایی به آنها می دهند. سازمان غیردولتی به نام "مردم برای حیوانات" (People For Animal- PFA)هم در این زمینه فعالیت دارد که هر چندوقت یک بار آنان را جمع آوری و واکسیناسیون می کند و بعد آن ها را به خیابان برمی گرداند و یا توله ها را به صورت مجانی به خانواده هایی که خواهان آنها هستند می دهد.(هر چند می دانم انجمن حمایت از حیوانات در ایران نیز با تمام مشکلاتی که بر سر راهش وجود دارد کارهایی محدود در همین زمینه ها را انجام می دهد و از سوی دیگر یک تنه در برابر همه محدودیت ها ایستاده است.) سگ ها، همانند گاو ها در هند مشهورند هر چند شهرتشان به اندازه گاوهای خیابان نیست. اما آنان سبک زندگی خودشان را دارند. روزها خوابند و شب ها صدایشان شنیده می شود و هر جایی سرک می کشند تا چیزی برای خوردن پیدا کنند. اگر غذایی روی میز و صندلی بیرون رستوران باقی مانده باشد حتما آنجا هستند و در ظرف های یک بار مصرف، استیل و یا چینی سرک می کشند و یا چایی را که در فنجانی باقی مانده است می خورند. دوست من پشت مرکز خریدی زندگی می کند. یکی از شاگردهای شیرینی فروشی برایش ظرف آبی کنار گذاشته و من هم هر روز برایش غذا می برم. یادم می آید یک روز که خیلی از من فاصله داشت تا مرا دید با سرعت به سویم دوید و برایم دم تکان داد. از آن روز به بعد این گفته ی روباه در ذهنم می چرخد:" آدمها همیشه این حقیقت را فراموش می کنند. اما تو نباید فراموش کنی . تو همیشه در مقابل چیزی که اهلی کردی مسئولیت داری. تو مسئول گل رزت هستی. " و من به روزی فکر می کنم که این سرزمین را ترک کنم و او همچنان منتظر باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 1:2 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" تفاوت از زمین تا آسمان است خیلی کم پیش می آید تلویزیون نگاه کنم. اگر بی خوابی به سرم بزند؛ حوصله کتاب خواندن و اینترنت هم نداشته باشم آخرین چیزی که می ماند تلویزیون است و دیدن شبکه های مختلف هندی، هالیوودی، موزیک ، فیلم کلاسیک، اکشن و غیره. چند وقت پیش یکی از همان شب ها بود و نشسته بودم جلوی تلویزیون که با دیدن یکی از هنرپیشه های هندی که با ساز و آواز و تشریفات فراوان روی صحنه آمد، کنترل را کناری گذاشتم و برنامه را نگاه کردم. پریتی زنتا (Preity Zinta) مهمان این برنامه بود. کت و شلواری مشکی پوشیده بود. با موهایی صاف و بلند و آریشی خیلی کم. مجری برنامه از او پرسید می دانی چقدر طرفدار داری و از این ابراز علاقه ها چه احساسی به تو دست می دهد؟ لبخندی زد و گفت خیلی احساس خوبی است و همیشه خوشحال می شوم. مجری کلیپ هایی را که برای این مهمان ساخته بودند نشان داد. گویا طبق یک فراخوان، طرفداران پرتی زنتا را در جایی جمع کرده بودند و از میان آنها سه تا از شیفتگان دیوانه وار به این هنرپیشه انتخاب شده بودند. آنها تمام عکس های پرتی زنتا را جمع کرده بودند، آرشیوی از اخباری که از او منتشر شده بود درست کرده بودند و تمامی فیلم ها و آوازهای او را خریداری کرده بودند. بعد به زادگاه این هنرپیشه در شیملا رفته بودند و یک مسابقه عکاسی بین این سه نفر برگذار کردند. هر کدام از آنها که موفق می شد بیشترین عکس را از توریست هایی که به شیملا می رفتند بگیرند می توانست در برنامه زنده حضور یابد و روی یک مبل در کنار هنرپیشه محبوبش بنشیند. برنده جایزه که پسری از جنوب هند بود و حدود بیست سال داشت به صحنه آمد. از دیدن هنرپیشه محبوبش نمی توانست نفس بکشد. تمام مدت لبخند روی لب داشت و انگار باورش نمی شد کنار پریتی روی یک مبل نشسته است. او از پول عکس هایی که در مسابقه گرفته بود برای پرتی زنتا یک جفت پابند هدیه خریده بود که در همان برنامه جلوی دوربین، تماشاچیان و بینندگان تلویزیون آن را دور مچ پای هنرپبشه محبوبش انداخت. برنامه اما به اینجا ختم نشد. دوربین به مناطق محروم زادگاه پریتی نیز سر زده بود و پسری را یافته بود که به خاطر مشکلات اقتصادی نمی توانست دستش را عمل کند. همانجا پریتی زنتا پول عمل پسرک را بر عهده گرفت. طی نظر سنجی از طرفداران این هنرپیشه اعلام شد که بیشترین دلیل محبوبیت او غیر از زیبایی و بازی خوب، وجود چال کوچکی است که هنگام خنده روی صورتش نقش می بندد. در این موقع مجری برنامه از میان تماشاچیان نام هایی را صدا می زد و آنها یکی یکی بلند می شدند. وقتی می خندیدند همانند هنرپیشه محبوبشان چالی روی گونه ی شان نمایان می شد. برنامه ادامه داشت، ساعت نزدیک پنج صبح بود و خوابم گرفته بود. تلویزیون را خاموش کردم. به هنرمندان ایرانم فکر کردم. که در دوران زنده بودنشان کمتر پیش می آید که چنین باشکوه از آنان یاد کنند و یا زمانی این اتفاق می افتد که دیگر توانی برای شرکت در آن وجود ندارد. مثل مهین شهابی که در بیمارستان است و به مراسم بزرگداشتش نتوانست برود و یا هنرمندان دیگری که فراموش شدند. محمدعلی کشاورز شاید به همین نکته اشاره داشت که گفت:" اشک دیدگانم را پرمی کند، برخورد رسانه های ایران با درگذشت حمیده خیرآبادی نشان داد که هنر در کشور ما هیچ ارزشی ندارد."
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 12:12 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" به کجا چنین شتابان؟ این روزها خبرهای خوب زیاد می شنوم. فارغ التحصیلی دوستان، دفاع پایان نامه، تحویل دادن نمونه آخر کار، انتظار برای شنیدن تایید استاد و در نهایت تمام شدن کار.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 اردیبهشت1389ساعت 15:55 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت"
تا تو به آنجا برسی . . .
برای رسیدن به معبد ناندی (Nandi) مجبور شدیم سه بار از جاده ی کوهستانی بالا برویم. این معبد در تپه ی چاموندی (Chamundi Hill) واقع شده است که سیزده کیلومتر با شهر میسور فاصله دارد. اصرارم برای دیدن آنجا به سال ها قبل برمی گردد. زمانی که برای اولین بار به هند آمدم. در بازاری شلوغ، به کارت پستال هایی برخوردم که یک نقاش اروپایی، از مکان های تاریخی هند، با سیاه قلم ، نقاشی کشیده و آنان را به شکل کارت پستال به چاپ رسانده بود. زمان آن نقاشی ها پاییز 1960 را نشان می داد و چگونگی رسیدن ردپای سفر آن توریست ناآشنا، تا به امروز برایم جالب بود. به دلیلی که نمی دانم چرا، تصویر گاو سیاه سنگی در ذهنم حک شد و تصمیم گرفتم حتما این معبد را از نزدیک ببینم. پس از گذشت چند سال، در یک روز بارانی و مه آلود، از بنگلور راهی میسور شدیم و من در شوق برآورده شدن یکی از آرزوهایم لحظه ها را می شماردم. معبد در یک راه فرعی قرار داشت و برای پیدا کردنش سه بار صعود ناموفق داشتیم و در نهایت پرسان پرسان ُ آنجا را یافتیم. چند دقیقه ای پیاده روی کردیم و پس از گذشتن از سربالایی، ناندی در فضایی باز در برابرمان بود و و توسط نرده هایی محصور شده بود. برای ورود به معبد باید کفشها را در می آوردیم. کاهنی که همانند سنت مردم جنوب هند لباسی بر تن نداشت و لنگی نارنجی به خودش پیچیده بود، دسته گلی را که به نخ کشیده شده بود به دستم داد. قبول نکردم. کاهن گفت:" این گل ها را برای هدیه به معبد باید ببری." آن ها را گرفتم. از دو پله کوتاه بتنی بالا رفتم و در برابر گاو سنگی قرار گرفتم. کاهن دیگری کنار گاو نشسته بود. گل ها را گرفت و نخی قرمز دور دستم بست و پودری قرمز بر پیشانی ام کشید. عودی هم دور سرم چرخاند و گفت:" 50 روپیه." به کاهن گفتم اما من این چیزها را نمی خواستم. مرد، گاو سیاه سنگی را نشانم داد و گفت:" خدای شیوا بر این گاو سوار می شد. همینطور او نگهبان شیوا و پاوراتی است و باید این آداب را برایش به جا آورد."
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 1:6 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" شهری با معبدی طلایی
در یک روز زمستانی که هوایی همانند بهار داشت. ماشین ما در جاده ای سبز به سوی شهری کوچک می رفت. شهری که یکی از مراکز مهم بودایی های تبتی محسوب می شد. هوا ابری بود و باد می وزید و قطره های باران بر شیشه های ماشین رقص کنان به پایین می لغزیدند و موسیقی هندی نوازشگر گوش هایمان بود. ما سه نفر بودیم که صبح زود به سوی کورگ(Coorg) راه افتادیم و باید تا قبل از ساعت 10 صبح به معبد طلایی ( Golden Temple) می رسیدیم تا مراسم عبادی آنان را از نزدیک ببینیم. این مراسم برایم ناآشنا نبود و بارها آن را در مجنوکتیلا (Majnu ka Tilla) محله تبتی های دهلی دیده بودم ولی می دانستم دیدن معبد آنان که به یکی از مراکز بزرگ تبتی های پناهنده به هندوستان معروف است، لطف دیگری دارد. شنیده بودم که این معبد یکی از جاهایی است که دالایی لاما به آن سر می زند. دعا که تمام شد ما بودیم و دوربین عکاسی و معبد، تا توانستیم عکس انداختیم. از سالنی که سه بودای بزرگ در آن قرار داشتند و تا زنگ ها و طبل های بزرگی که آنجا بود. خوابگاه راهب های بودایی نیز قسمت آخر معبد بود و از اتاق هایی کوچک اما نوساز و تمیز تشکیل شده بود. بازاری کوچک و قشنگ هم در بیرون معبد وجود داشت که لوازم و صنایع دستی های تبتی ها را به فروش می رساندند و بیشتر افراد محلی بودند و توریست زیادی به چشم نمی خورد. و من در عجب بودم که فلسفه بازارهای خرید در کنار مراکز عبادی چیست؟! قبل از رفتن با چند تا از راهب های تبتی عکس انداختم و تشکر کردم. یکی از آنها از ما پرسید کجایی هستید و Thank you به زبان شما چه می شود؟ گفتم: ایرانی هستیم و می شود مرسی. با تعجب گفت اینجا ایرانی خیلی کم می آید و مرسی که فرانسوی است! گفتیم کلمات دیگری هم هستند اما ما بیشتر از مرسی استفاده می کنیم. موقع خداحافظی لبخندی زد و گفت:" مرسی برای عکس." و من به این فکر می کردم که شاید او را در هزاره های قبل دیده باشم.
منتشر شده در روزنامه روزگار 15مرداد 1390 |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 13:23 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" زنی که عکس شده بود با چشمانی سرمه کشیده، صورتی تمام رخ و لبخندی محو در رنگ هایی سیاه و سفید به من نگاه می کرد. فقط او، آنجا نبود. اما نگاه آشنایش مرا وا داشت تا چند ثانیه ای به او خیره شوم. پیرمرد فروشنده که دید محو این عکس قدیمی هستم گفت:"هر عکسی 100 روپیه (2 هزار تومان)." دست دراز کردم و از میان انبوه عکس های قدیمی که آنجا برای فروش گذاشته شده بود، او را برداشتم. نمی دانم چرا جرات خریدش را نداشتم! این همه راه را از شمال هند به جنوب آمده بودم. از 6 شهر گذشته و به کوچین رسیده بودم و در خیابانی قرار داشتم پر از مغازه های عتیقه فروشی، داستان های ناگفته و روح های سرگردانی که پشت هر شی ای پنهان بود. حالا در این بازار متعلق به هزاره های دور چرا باید این عکس را می خریدم؟ آن عکس پر از حرف بود و گوش های من توان شنیدن آن همه حرف را نداشت. آن چشمهای سیاه که لبخندی بر لب داشت، داستان نانوشته ای را تعریف می کرد. او را سر جایش گذاشتم و به چهره های قدیمی زنان، مردان و بچه هایی نگاه می کردم که همه در عکس ها ثابت مانده بودند. از پیرمرد پرسیدم این عکس ها مال چه زمانی است؟ گفت:"بیشترشون قدیمی ان و تاریخ دارن." پرسیدم این عکس ها را از کجا گرفتی؟ گفت:" بازمانده هایی که می خوان اجناس قدیمی از خونه هاشون بیرن بره، می آن و اینارو می فروشن. بیشترشون مال خونواده های پولدارن. هشتاد سال پیش کی می رفت عکس بندازه؟! خوب معلومه فقط پولدارها." پیرمرد مکثی کرد و گفت:" اما این سری عکسا کمی فرق دارن. مال عکاس پیری بود که چندین ساله مرده. یکی از فامیلاش آمد و همه ی اجناس مغازه رو از دوربین گرفته تا عکس های آرشیوش رو به من فروخت. حتی نگاتیواشو هم می خواس بده ولی اونا بدرد نخور بودن و نگرفتم." به دوربینی اشاره کرد که بالای قفسه عکس ها گذاشته بود. و من مرد جوانی را می دیدم که با قلبی تپنده از پس لنز دوربین قدیمی سیاه رنگ، صورت زنی را می بیند که به او لبخندی محو می زند. از پیرمرد پرسیدم این عکس مال چند وقت پیش است؟ تاریخ ندارد! پیرمرد عکس زن را از دستم گرفت؛ کمی آن را بالا و پایین برد. عینک ته استکانی اش را زد و گفت:"مال شصت، هفتاد سال پیشه." گفتم یعنی این زن مرده؟ شانه بالا انداخت و گفت:"شاید، اما کسی چه می دونه." با بی حوصله گی ادامه داد:"بالاخره این عکسو می خوای یا نه؟" عکس را نخریدم. آن را گذاشتم نزدیک همان دوربینی باشد که زن توانست از پس لنز آن، برق چشمان عکاس جوان را ببیند و آن را در چشمانش تا به امروز نگه دارد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین1389ساعت 1:13 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" کومبا ملا، جشنی مقدس برای هندو ها
بدون هیچ برنامه قبلی تصمیم گرفتیم به کومبا ملا (Kumbha Mela ) برویم. یکی از دوستان هندی ما که سال ها قبل به این مراسم رفته بود، در میان حرفهایش به طور اتفاقی از مراسم کومبا ملا صحبت کرد که امسال در هاریدوار برپا می شود. با شنیدن این اسم به شش ماه پیش رفتم. به کافه ای نزدیک خانه مان. رفته بودم برای خداحافظی که آقایی تا فهمید قصد سفر به هند را دارم گفت او نیز امسال به هند می آید تا مراسم کومباملا را از نزدیک ببیند. گفت این مراسم هر دوازده سال یک بار در چهار شهر الله آباد ، هاردوار ، سراسواتی و یا یاموتا برگزار می شود و تمام باباهای هند به اینجا می آیند تا در رود گنگ خود را بشورند که امسال در هاریدوار است. هاریدوار را سال ها پیش دیده بودم. رود گنگ از آنجا می گذشت و مجسمه ایستاده طلایی رنگ بزرگ شیوای آن بسیار معروف است. از طرفی دیگر هاریدوار به ما نزدیک بود و با اتوبوس می شد هشت ساعته به آنجا رسید. دیر اقدام کرده بودم. همه هتل ها و اتاق ها با بالاترین قیمت از سه ماه پیش رزرو شده بود ولی هیچ کدام این ها مانع این نمی شد که از رفتن باز بمانیم. صبح زود رسیدیم. از اتوبوس که پیاده شدیم اولین چیزی که دیدیم جمعیتی بود که آنجا وجود داشت و باباها (پیروان مذهبی هندو) به صورت گروهی و یا تک به تک همه جا بودند. بعضی ها پارچه هایی سفید و یا نارنجی به دور خود پیچیده بودند. بعضی ها عریان و با بدن هایی که به خاکستر آغشته بود در سطح شهر راه می رفتند. همگی موها و ریش هایی بلند داشتند. پلیس و توریست های هندی و خارجی تنها چیزی بود که در میان باباها دیده می شد. در آنجا مردی را دیدم که سال ها بود ایستاده بود و خودش را با بند و طناب ایستاده نگه داشته بود. ایستاده غذا می خورد و می خوابید می گفت دلیل این کارش رسیدن به آگاهی مطلق است. می گفت تا به حال چندین بار رام، شیوا و خدایان هندو را دیده است. می گفت از اینکه زندگی اش را وقف این کار کرده راضی است اما وقتی از او پرسیدیم که غیر از خواب دیدن شیوا و رام چه چیز دیگری نصیبش می شود؟ ناتوان از جواب دادن بود! در میان آن شلوغی مردی زن نما توجه هر عابری را جلب می کرد. آن زن رئیس گروهی بود که همگی مرد بودند. موهایش حنایی بود و طلاهای فراوانی که به خودش آویزان کرده بود. حتی دندان هایش هم از طلا بود و در حالی که مشغول حشیش کشیدن بود و صورتش در دود آن مخفی می شد می شد نگاه حقارت آمیزش به خارجی ها را حس کرد. انگار او تنها زن فرمانراوی آن منطقه محسوب می شد. همه او را می شناختند و پلیس به او و گروهش کاری نداشت. اما فردی دیگر نیز بود که از همه جالب تر بود. مردی ژاپنی که به هند آمده بود. پاسپورت خودش را آتش زده بود و با باباها در کوه و دشت زندگی می کرد. یک نفر به شوخی گفت باور کن نصف جمعیت هند از این آدمها تشکیل شده است. و من خیلی دوست داشتم درک کنم که این آدم ها چطور فکر می کنند و در جستجوی چی هستند؟ آیا فقر آنان را به این راه کشانده و یا چیزی دیگری که از درک من خارج است؟ هرچی هست امیدوارم به آن برسند و در نهایت راضی باشند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 فروردین1389ساعت 0:23 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" نوروز مبارک نزدیک سال نو بود و ما در دهلی بودیم. از شور و هیجانی که همیشه در ایران می دیدم خبری نبود. انگار وقتی دور باشی فقط عقربه های ساعت است که بهت می گوید نگاه کن سال دارد تمام می شود. هر کدام از ما ایرانی ها یک هفت سین کوچک در اتاقمان درست کرده بودیم ولی تصمیم داشتیم زمان تحویل سال نو در کنار یکدیگر باشیم. چند تا از دوست های هندی، ایتالیایی و خواهران بودایی ویتنامی هم در کنار ما بودند. سال نو تحویل شد. به هم تبریک گفتیم. عکس انداختیم و شیرینی خوردیم. روز اول فروردین نیز قرار بود در جشن نوروز زرتشتی های هند شرکت کنیم. چون از چند روز قبل به آتشکده شان رفته و ثبت نام کرده بودیم و گفته بودند روز اول فروردین ساعت 7 آنجا باشیم. ما روز اول فروردین ساعت 6:30 صبح از خوابگاه بیرون آمدیم دهلی ای را می دیدیم خالی از ترافیک و شلوغی و مردمانی که زیر پل ها به خواب رفته بودند. به آتشکده رسیدیم. سکوتی محض آنجا بود. انگار هیچ موجود زنده ای در آنجا وجود نداشت. در نرده ای آهنی را باز کردیم و وارد محوطه معبد شدیم. درختان در مه صبحگاهی همانند شبح هایی بلند بالا ایستاده بودند. به طرف دفتر رفتیم درش قفل بود! به حیاط پشتی سرک کشیدیم، دیگ های بزرگی را دیدیم که روی هیزم های خاموش گذاشته شده بودند. آتشی برپا نبود. نمی دانستیم باید چه کنیم. در جایی خوانده بودم که زرتشتی ها صبح روز اول فروردین در آتشکده های خود، آتش روشن می کنند. اما هیچ کسی غیر از ما آنجا نبود. پشت آتشکده به اتاقکی رسیدیم با دری چوبی طوسی رنگی و پنجره نیمه بازی که پرده ای سفید از آن آویزان بود. به امید اینکه کسی جوابمان را بدهد در زدیم. خبری نبود. باز هم در زدیم. بعد از چند ثانیه صدای چرخش کلید را که شنیدیم. در با ناله ای نیمه باز شد. مردی با زیر پیراهنی رکابی و شلوارکی سفید در را آرام و با تردید باز کرد. ما را که دید شوکه شد و خودش را پشت در مخفی کرد و در حالی که زبانش گرفته بود گفت:" چی چی چی می خواین؟" گفتیم که برای مراسم نوروز آمدیم. با همان حالت گفت: "ساعت هفت ش ش شب نه الان!!!!". همانند لشکری شکست خورده به خوابگاه برگشتیم. صبحانه خوردیم. کارهایمان را انجام دادیم و هفت عصر برای بار دوم راهی آنجا شدیم. این بار معبد زرتشتی ها بر خلاف سکوت صبح، پر از جنب و جوش بود. زنان و مردان زرتشتی با ساری های رنگارنگ و لباس های رسمی آمده بودند. با دیدن آنان و چهره های آشنایشان به راحتی می شد ریشه های مشترک را حس کرد. وقتی می فهمیدند ما ایرانی هستیم، با خشرویی به ما خوشامد می گفتند. آن مردی را که صبح دیده بودیم نیز آنجا بود، ما را که دید جلو آمد و سال نو را تبریک گفت و ما ناباورانه می دیدیم که او هیچ لکنت زبانی نداشت و بیچاره حتما در آن صبح زود بهاری شوک زده شده بود! سفره ای که چیده بودند خیلی متفاوت بود. سفره آنان هفت شین بود و از شیرینی، شکر، شراب، شمشاد، شمع، شمعدان و شایه (به معنی میوه) تشکیل شده بود. عکس اهورا مزدا همراه با گفتار نیک، پندار نیک و رفتار نیک نیز آنجا بود. دیدن سفره هفت شین تجربه جالبی بود. به گذشته های دور رفتم، پیش از حمله اعراب به ایران و دیگر می دانستم چرا سر هر سفره هفت سین شمع، شیرینی و سیب همیشه وجود دارد. زیرا این ها چیزهایی بود که از آن سال های دور باقی مانده بودند. هر زرتشتی که وارد معبد می شد اول برای دعا خواندن به آتشکده می رفت (جایی که برای ما ممنوع بود) و بعد به مهمانان می پیوست. در آن شب فیلم مستندی از تاتا نیز به نمایش گذاشتند، کسی که تحولی عظیم در صنعت نساجی و حمل و نقل هند ایجاد کرد. تاتا از خانواده ای زرتشتی بود که بعد از حمله اعراب به ایران، به هند مهاجرت کردند و در همین خاک ماندگار شدند. و کسی نمی دانست پسر این خانواده ی ایرانی مهاجر، بعدها به یکی از چهره های تاثیرگذار در هند تبدیل می شود و من نیز به این فکر می کردم که ما ایرانی ها از هزارهای دور همیشه در حال ترک خاک وطن بودیم و هستیم ! سال نو بر همه شما عزیزانم که در ایران و خارج از ایران هستید مبارک باشد. شاد، پیروز و سربلند باشید.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 0:4 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" به چهره ات در آینه نگاه کن
همه چیز از یک تلفن آغاز شد. صدایی که از سال های دور می آمد. از زمانی که دختری 19 ساله بودم و امروز بعد از گذشت آن همه سال صدای دوستی را می شنیدم که او نیز به هند سفر کرده بود. از هم خبر داشتیم هر از گاهی ولی نمی دانستم روزی از طریق همین دوست، کسی را خواهم دید. کسی که هرگز فراموشم نمی شود. . . . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند1388ساعت 9:57 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
ادامه یادداشت های "کشور هفتاد و دو ملت" که دیگر در روزنامه اعتماد منتشر نمی شود اما می توانید این نوشته ها را مثل همیشه در روزهای دوشنبه اینجا بخوانید. روزی برای او
کافی شاپ واقع در یکی از میدان های معروف دهلی مثل همیشه پر از سر و صدای جوانانی بود که برای خوردن قهوه و یا قرارهای دوستانه بیرون زده بودند. انگار قهوه خوردن بهانه است و پشت آن دلیلی برای دیدار با دوستی وجود دارد. دوستی که خیلی وقت است از او بی خبر بودی و به بهانه قهوه همه آن ساعات خالی را در نشستی کوچک می توانی با او پر کنی و تلخی قهوه را با شیرینی خاطرات دلنشین کنید. یکی از همان روزها بود. در هوایی بهاری، ما نیز با دوستانی دور و نزدیک در کافی شاپ نشسته بودیم و از روزها و اوقاتمان می گفتیم که در باز شد و زنی در آستانه آن ظاهر شد. تنها من نبودم که کنجکاوانه نگاه می کردم. همه نگاه ها به سوی در چرخیده بود. حتی دختر و پسری که روی مبل کافی شاپ در گوشه ای به دور از هیاهو نشسته بودند نگاهی به در انداختند. گارسون با قدمهایی سریع به سوی زن رفت و او را به طرف در هدایت کرد ولی زن چیزی به او گفت که پسرک مردد از زن فاصله گرفت و راه را برای او باز کرد. موهای یک دست سفیدش در هم تنیده بود. دسته ی عینک روی چشمش شکسته و با پارچه ای سفید آن را بسته بود. از میان چرکی لباسش می شد حدس زد که روزی زرد رنگ بوده و غیر از آن ساری اش چند سوراخ بزرگ داشت. گونی سیاه و بزرگی دستش بود. به کافی شاپ شلوغ نگاهی انداخت. میز نزدیک به ما خالی بود. آنجا نشست. با آن چهره خسته و نامرتب اما وقاری در حرکات و رفتارش بود. قهوه ای سفارش داد. دیگر کسی او را نگاه نمی کرد. هر کس به کار خودش مشغول شد. حواس من اما به پیرزن بود. مجله ای انگلیسی برداشت و شروع به مطالعه کرد! بعد از چند دقیقه مجله را بست و به میز ما نگاه کرد. نگاهمان به هم گره خورد. لبخندی زد و گفت شما فارسی حرف می زنید؟ باورمان نمی شد با سرو وضعی مثل آدمهایی که در خیابان زندگی می کند انگلیسی را به این خوبی حرف بزند و غیر از آن به کافی شاپ بیاید برای قهوه خوردن و از همه مهمتر بفهمد ما به فارسی حرف می زنیم. با خوشحالی گفتم بله. ادامه داد. پدربزرگم فارسی را خیلی خوب می دانست و حافظ را عاشقانه دوست داشت. من اردو بلدم برای همین بعضی کلمات شما را فهمیدم. شاید نگاه های متعجب ما را دید که گفت: "الان منو نبینید. روزی کسی بودم برای خودم. ثروت و جاه و مقام داشتم و امروز، آواره ی خیابان های دهلی هستم. می گویند دیوانه ام. به نظر شما اینطوره؟" ادامه داد تنها فرزند خانواده بودم. پدر و مادرم در کودکی مردند. با پدربزرگم بودم و شعرهایی که از حافظ برایم می خواند. پدربزرگ که مرد ثروت افسانه ای من شهره خاص و عام شد و آخر سر ازدواج کردم با مردی که همه را تصاحب کرد و مرا به بهانه دیوانه بودن از خانه بیرون کرد. حالا پانزده سال است که در خیابان ها زندگی می کنم. مکثی کرد و ناگهان با هیجان خاصی پرسید: "راستی آخرین فیلم جیمز باند را دیدید؟ آن زنی که عاشق جیمز باند بود و آخر سر توی آب خفه شد؟ آن زن من بودم. همان طور در زندگی خفه شدم. در اوج دوست داشتن زندگی از دستش دادم. بعد از دیدن آن صحنه بود که فهمیدم که چرا آب می بینم احساس خفگی می کنم؟" لبخندی زد و گفت البته الان دیگه فرقی برایم ندارد و با این موضوع هم کنار آمدم. و امروز خیلی خوشحالم چون زن توریستی وقتی دید من دارم یک برگه روزنامه انگلیسی را از روی زمین بر می دارم و می خوانم به من 500 روپیه داد. اولش قبول نکردم اما وقتی گفت این هدیه روز زن است به تو . قبول کردم. تصمیم گرفتم امروز را مثل آدمهای پولدار باشم. نمی شد با این پول غذای شاهانه خورد اما می شد یک قهوه در کافی شاپی خوب بخورم. مگر نه؟!الان هم می خوام همگی شما را برای روز زن به یک کیک شکلاتی دعوت کنم. جایی برای مخالفت نبود اما می شد غذای آن روز را در رستورانی با او خورد. زن بلند شد و سه کیک شکلاتی سفارش داد. صندلی اش را به میز ما نزدیک کرد و با ما حرف زد. فنجان های قهوه و کیک های شکلاتی روی میزمان بود. به او گفتیم: "روزت مبارک."
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 13:14 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
جشنی برای آمدن بهار این روزها همه جا بوی بهار می آید. اما بهار در هندوستان، اوایل اسفند ماه با جشن گل ها آغاز می شود. گرما، اولین چیزی است که بهار زود هنگام با خودش می آورد و آنچنان ناگهانی است که به سختی می شود باور کرد تا چند روز پیش، سرما در همین نزدیکی ها بوده و دیگر هیچ خبری از آن نیست. گویی با آمدن گرما، طبیعت پرجنب و جوش این سرزمین نیز مثل گذشته می شود. حالا می توان صبح ها با صدای پرنده ها از خواب بیدار شد و مورچه ها را دید که برای پیدا کردن غذایی از لانه هایشان بیرون می آیند و چه بسا در همین روزها است که مارمولک ها، مهمان های ناخوانده ی دیوار خانه ها می شوند. با آمدن این نشانه هاست که هر ساله در آستانه فرا رسیدن بهار، جشن گل نیز در شهر ما به باشکوه ترین شکل برگزار می شود. هرچند امسال نزدیکی جشن گل و هولی (جشن رنگ) چهره شهر را پیش از گذشته شاد کرده است. اما برای برپایی جشن گل از چندین روز قبل تمامی میادین اصلی شهر با پرچم های رنگی تاریخ آن را گوشزد می کردند. چاپ شده در روزنامه اعتماد
دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 13:14 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
جایی برای آرامش
اسمش پوجا است. موهای بلند و پرپشت مشکی اش را همیشه بالای سرش جمع می کند و همانند زنان هندی، زیر چشم خود را سورمه سیاه می کشد و آن سیاهی زیر چشمش پخش می شود. بیشتر اوقات کورتا شلوار می پوشد. کتاب ، یک دسته ورق تایپ شده و یا دست نوشته، یاران همیشگی اش هستند. اول صبح، قبل از اینکه کارکنان دفتر بیایند و درهای چوبی با قفل های بزرگ را باز کنند او را می توانی در دانشگاه ببینی. غروب هم آخرین نفری است که کتابش را در دست می گیرد و می رود. چند روز پیش در حیاط دانشگاه دیدمش. چشمانش دیگر حالت کشف و جستجو نداشت. بی فروغ بود و هیچ سرمه ای نکشیده بود و انگار عادت داشتم او را با همان سرمه پخش شده ببینم. چیزی در دستش نبود، نه کتابی، نه جزوه ای. روی نیمکت آهنی نشسته بود و به سگی نگاه می کرد که پوزه اش را در استکان سفیدی کرده بود تا باقی مانده چایی را که در آن بود بخورد. برایش دست تکان دادم. لبخندی زد. کنارش روی نیکمت نشستم و گفتم :"چه خوب که یک بار آمدی توی فضای باز و داری به چیزهایی غیر از کتاب نگاه می کنی." چیزی نگفت و ادامه داد:" فردا دارم می روم." می دانستم در روستایی کوچک زندگی می کند و عشق به درس و کتاب او را به اینجا کشانده است. صدای طبل وساز و آواز می آمد. باز یکی از همان جشن های معمول دانشگاه بود که دانشجویان هر هنری را داشتند عرضه می کردند. صدای خنده های دسته جمعی و حرف زدن های بلند و شاد آنها شنیده می شود. اما انگار او در این جا نبود. آهی کشید و گفت: " نمی دانم چرا از آسمان و زمین داره بد میاد. نه فقط برای من، برای همه. از چند ماه پیش جز خبر بد چیزی نشنیدم و آخریش هم مرگ دوستم در بمب گذاری پونا بود. باور می کنی؟ دیگه خسته شدم." نمی دانستم چه چیزی باید بگویم. اما همه آن چیزهایی را که می گفت طنین آشنایی در گوشم داشت. ادامه داد: "فردا می روم به خانه شاید این بهترین چیز باشد. باید پیش پدر و مادرم باشم. پیش خواهرم که باردار است. پیش گاو و بزهایم. آنها را نوازش کنم. و به پدر و مادرم برسم. خواهرم را کمک کنم." نگاهم کرد و گفت:"همیشه وقت برای درس خواندن هست، نه؟ باید به آنها برسم. انگار کنار آنهاست که آرامم و می توانم همه سختی ها را تحمل کنم." نگاهش کردم. ادامه داد:" اما برمی گردم چون باید این کار را هم تمام کنم. درسم باید تمام شود و همه چیز درست می شود. می دانم." از روی نیمکت بلند شد با من خداحافظی کرد و رفت. نمی دانستم کدام یک من بودم. آنکه روی نیمکت نشسته بود و یا او که بلند شد و رفت. دلم می خواست به خانه بروم.
چاپ شده در روزنامه اعتماد
دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 14:23 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
جشنی برای شصتمین سالگرد جمهوری دوشنبه 26 ژانویه (6 بهمن ماه)، سرتاسر شبه قاره هند تعطیل رسمی بود. اما صدای ساز و آواز از ابتدای صبح شنیده می شد و از آرامش روزهای تعطیل خبری نبود. حتی رفتار همسایه مان نیز در این روز متفاوت شده بود. او که وکیلی بازنشسته است؛ همیشه روزهای تعطیل با ربدشامبری سرمه ای رنگ، روی صندلی حصیری اش در حیاط می نشیند و روزنامه می خواند. اما در این روز، برعکس همیشه لباس رسمی برتن کرده بود و آماده بیرون رفتن بود. مرا که دید لبخندی زد و گفت:" امروز جایی نمی روی؟" پاسخم منفی بود. می دانستم مطابق سال های گذشته، امروز نیز در "ایندیا گیت" دهلی همه واحد های نظامی اعم از نیروی زمینی، هوایی و حتی دریایی، موشكی و غیره در مقابل شخصیت های سیاسی داخلی و خارجی رژه دارند و غیر از آن مردم زیادی نیز برای تماشای این برنامه به آنجا می روند. پیرمرد ادامه داد:"60 سال پیش در چنین روزی جمهوری هند تاسیس شد. می دانی که؟" و بدون اینکه منتظر پاسخی باشد. دستی تکان داد و رفت. چاپ شده در روزنامه اعتماد
دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 13:21 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
معبدی بدون زیارت کننده وقتی در بنگلور بودیم نزدیکی خانه ی دوستمان یک معبد هندی بود که هر روز سر ساعات 5 صبح و عصر زنگ هایش به صدا در می آمد. در این سال ها هرچه معبد در هند دیده بودم به خصوص معابد بزرگ، همیشه روزهای تعطیل و یا در اعیاد هندی به افراد فقیر و بی خانمان غذا می دادند. مردم عادی نیز برای برآورده شدن دعاهایشان داوطلب می شدند که به این افراد کمک کنند همانند چیزی که در کشور ما نیز مرسوم است. برای همین می دانستم خانه اجاره کردن کنار معبد یعنی سلب آرامش. از دوستم پرسیدم سر و صدای معبد اذیتت نمی کند؟ در پاسخم گفت:" الان دیگه نه، اینجا خلوت تر از هر جای دیگری است." باورش برایم سخت بود، اما انگار راست می گفت و این معبد ساکت تر از آن بود که تصورش را می کردم. اگر مجسمه های گاوهای رنگ شده و یا شیوا و گنیش بر سردر معبد وجود نداشتند؛ شاید فکر می کردم خانه ای است مثل خانه های دیگر. چند روزی که آنجا بودیم ندیدم کسی برای عبادت به آنجا برود. تنها کسی را که می دیدم مرد چاقی بود با شکمی برآمده، سر تراشیده و لنگ نارنجی ای که به خود بسته و جلوی معبد نشسته بود. مرد پیشانی اش را یک دست سفید کرده بود و چند خط نارنجی میان آن کشیده بود؛ و آرام و بی حوصله با بادبزن حصیری در دستش، خودش را باد می زد و به عابرانی که از کوچه رد می شدند نگاه می کرد. تا اینکه چند روز بعد چند ماشین پلیس را دیدم که جلوی معبد ایستاده بودند و درجه داری با لباس فرم از معبد بیرون آمد. مرد چاق با حالتی تملق گویانه پلیس را تا در معبد مشایعت می کرد. گفتم چه جالب پلیس ها با لباس فرم برای زیارت آمدند! دوستم لبخندی زد و گفت:"فکر نکنم. چون این آقا که می بینی ماجراها دارد." مشتاق بودم تا بشنوم و او اینطور ادامه داد:" کاهن اینجا فردی بسیار مشهور بود. تا به حال چندین بار به تلویزیون رفته با تشریفات او را می بردند و می آوردند. در برنامه های تلویزیونی، مردم زنگ می زدند و سوال هایشان را می پرسیدند و تا چند وقت پیش هم از شب تا صبح اینجا صف می کشیدند که او را ببینند. می گفتند طالع بینی اش خوب است و آینده آدمها را می بیند. گویا بخت گشایی هم می کرد و زنانی را که بچه دار نمی شدند و یا کسانی که مریض بودند را شفا می داد. تا اینکه روز گروهی از مردم به معبد حمله ور شدند. می گفتند زنی که برای شفا و بچه دار شدن به معبد آمده فردای آن روز مرده، گروهی دیگر هم می گفتند که زن خودکشی کرده. درگیری اتفاق افتاد و پای پلیس به میان آمد. معلوم شد که هر چی تا به حال به مردم می گفته دروغ بوده و در این بین پول کلانی هم از کسانی که معجزه می خواستند به جیب می زده. خانواده ای که عروس و دخترشان را از دست داده بودند از او شکایت کردند و بعضی از مردم مال باخته هم به آنها پیوستند. وقتی پلیس می خواست او را ببرد محله به هم ریخته بود و همه به خیابان آمده بودند و اگر پلیس نبود شاید مردم معترض بلایی سرش می آوردند. چند وقتی نبود. نمی دانم زندان بود یا جای دیگر. اما وقتی برگشت دیگر کسی پایش را در معبد او نمی گذارد. از آن موقع، فقط صبح ها و عصرها صدای زنگ معبد به گوش می رسد بدون اینکه حتی یک زیارت کننده داشته باشد." یک روز گرم زمستانی بود که از آنجا می گذشتم مرد همانطور جلوی در معبد روی تک پله ای نشسته بود. با همان بادبزن حصیری خودش را باد می زد. به او و معبد خالی اش نگاه کردم. وقتی دید نگاهش می کنم لبخندی زد و گفت می خوای آینده ات را بگم؟ بی تفاوت از کنارش گذشتم. به نظرم او بیشتر از من احتیاج داشت تا کسی آینده اش را بگوید. چاپ شده در روزنامه اعتماد
دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 11:58 توسط پاكسيما
|
|
||