|
|
|
|
|
هفته گذشته نمایشگاه عکسی در دانشگاه برپا شد که عکس های آن به کارگران ساختمانی و شهری هند مربوط می شد. این نمایشگاه از این جهت جالب بود که به موضوع خاصی اشاره می کرد؛ موضوعی که بارها شاهد آن بودم و همیشه برایم سوال برانگیز بود. در طول این چند سال، هر زمان قرار بود پیاده روی خیابانی سنگ فرش، پلی ساخته و یا حتی ساختمانی در دست ترمیم و مرمت شود؛ سر و کله کارگران هندی هم آنجا پیدا می شد و چادرهایی نزدیک محل کار خود برپا می کردند. هر چند چنین چیزی شاید عادی باشد اما آن نکته ای که آنها را متمایز می کرد کار خانوادگی این کارگران بود. زن ، شوهر و بچه با هم کار می کردند و در میانشان افراد معلول، زن باردار و یا پیرمرد و پیر زن هم دیده می شد. آنها در همان چادرها، چه در سرمای زمستان و چه در گرمای تابستان، تا پایان کار در کنار هم زندگی می کردند. سومیتا یکی از دانشجویان مددکاری اجتماعی در این باره می گوید:" آنها افراد فقیری هستند که خانوادگی از روستا و مناطق محروم به شهرها می آیند تا کار کنند و درآمدی داشته باشند." کارهای سنگین را مثل گود کردن زمین و یا خراب کردن دیوار، مردها انجام می دهند. زنان هم فرغون های پر شده از خاک را به سوی دیگر می برند و بچه هایشان نیز همان دور و بر باهم بازی می کنند. بچه های کوچک در کنار مادر و پدر روی زمین می نشینند، بزرگتر ها مراقب کوچک تر ها هستند و آنهایی که می توانند به پدر و مادر خود کمک می کنند.
چاپ شده در روزنامه اعتماد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 2:3 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق، مرزی نمی شناسد
افرادی که هند را می بینند به دو دسته کلی تقسیم می شوند. یا از هند متنفرند و یا شیفته و شیدای آن هستند. فرانچسکا دختر ایتالیایی مطمئنا جزو دسته دوم است. او بعد از اتمام درسش در مقطع فوق لیسانس جامعه شناسی، در سازمان های غیردولتی زنان (NGO) مشغول به کار شد. به مناطق محروم، روستاها و شهرهای دور و کوچک، سر می زد تا به زنان آن منطقه کمک کند. زنانی که از هیچ حقوقی برخوردار نبودند و با همان باورهای قدیم گذران عمر می کنند. ولی او همیشه مشکلات در هند را به جان می خرید؛ تا اینکه خبر ازدواجش را به ما داد، آنهم با یک پسر سیک (سردار). خوشحال و متعجب بودیم. خودش گفت:" بالاخره بعد از چهارسال آشنایی با سیمران و علاقمند بودن به یکدیگر و از طرفی اقامت در هند تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم." هندی ها برای ازدواج معمولا در مذهب و کاست خود ازدواج می کنند و خارج شدن از کاست یعنی طرد شدن برای همیشه، اما ازدواج سه روزه و مجلل فرانچسکا نشان داد که این روزها هندی ها نیز تغییر کرده اند. برای برپایی عروسی بین یک دختر خارجی و پسر هندی غیر از پذیرفتن از سوی خانواده و کاست، از آنجا که پدر سیمران ارتشی بود برای حفظ موقعیت امنیتی، باید از ارتش و دولت نیز اجازه رسمی دریافت می کرد. عروسی در یکی از باغ های متعلق به ارتش برگزار شد و سه روز ادامه داشت. شب اول که مهمانی خوش آمد گویی به میهمانان بود و تفاوت عمده ای با گذشته در آن دیده می شد. در شکل سنتی آن زنان دور هم جمع می شدند و با ساز و آواز های محلی سعی داشتند فضا را شاد کنند و به عروس تازه وارد خوش آمد بگویند. بعد از آن زنی کوزه به سر که چراغی بر روی آن روشن بود به همراه آواز و سرور زنان دیگر از خانه بیرون می آمد و به همه خوش آمد می گفت چون در آن زمان ها الکتریسیته و برقی وجود نداشت و امروزه با تمامی امکانات، همچنان سعی می کنند آن رسوم را به شکل نمایشی نشان دهند. بعد از آن مهمانی رسما آغاز می شد. فرانچسکا لهنگا (بلوز و دامنی بلند) فیروزه ای رنگ بر تن داشت و به همراه سیمران به مهمانان خوش آمد می گفت. روز دوم که به مهندی (یا همان حنابندان خودمان)، معروف است؛ بیشتر افراد نزدیک به عروس و داماد دعوت می شوند و از بعد از ناهار تا غروب خورشید ادامه دارد. عروس و داماد زیر پارچه ای قرمز رنگ که توسط دو نفر نگه داشته می شود، می نشینند و تمامی مهمانان دستان خود را، در ظرف پر از حنا می کنند و آن را اول بر روی پا، زانو، دست، صورت و سر عروس و داماد می کشند. بعد از این کار عروس و داماد که سرتا پا حنایی شدند. به حمام می روند و با لباس هایی زیبا به میهمانان می پیوندند. فلسفه این کار روشنی و پاک شدن آنان از هر گونه بدی و پلیدی است. سپس تمامی مهمانان روی دست یا پایشان حنا نقاشی می کنند. اما حنای عروس باید منحصر به فرد باشد. فرانچسکا هر دو طرف دستانش و روی پایش را به طور کامل مهندی گذاشت. غیر از این داماد نیز چون به مذهب سیک تعلق داشت. سردار قرمز رنگ خود را با کمک پدرش بر سر بست. در روز سوم و آخر، که از ساعت 11 صبح برگزار می شد و تا بعد از ناهار ادامه داشت، عروس در گوردوارا (معبد متعلق به افراد سیک) با کورتا و شلواری که معمولا به رنگ قرمز تیره است، النگوهای زرشکی رنگ، که از مچ تا آرنج بر دست دارد (و باید آنان را به مدت 40 روز همراه خود داشته باشد) منتظر داماد می نشیند. داماد نیز با ساز و دهل از خانه اش بیرون می آید و صورت خود را با مروارید های آویزانی که به سردارش وصل کرده است می پوشاند و سوار بر اسب یا درشکه می شود تا به گوردوارا برسد. برای ورود به گوردوارا باید تمامی موها پوشیده باشد و برای همین مردهایی که سردار ندارند ، دستمال به سر می بندند و زن ها نیز شال بر سر می کنند. مراسم در گوردوارا حدود یک ساعت طول کشید. دعایی خوانده می شد و عروس و داماد چهار بار دور آن مکان مقدس می چرخیدند، که داماد جلو حرکت می کرد و عروس شال داماد را در دست نگه می داشت و در پی او می رفت. در دور آخر همه حضار گل های رز پر پر شده را که از قبل به آنان داده بودند، بر روی سر عروس و داماد می ریختند. بعد از آن عروس و داماد بیرون می آیند و مهمانی ناهار برپا می شود. عروس نیز زنگوله های بلند و طلایی را که در دست داشت بر روی سر دختران دم بخت، بهم می زد تا هر چه زودتر همسر ایده آل خود را پیدا کنند. مهمانان هر کدام هدیه ای در دست داشتند که بعد از تحویل هدیه، عکس یادگاری هم می انداختند و بعد از ناهار، عروسی رسما به پایان می رسید. ما نیز آرزوی خوشبختی این زوج، را داشتیم.
چاپ شده در روزنامه اعتماد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:13 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
شمعی هایی برای روزهای غربت مطابق با تقویم قمری امسال 24 مهر ماه (16 اکتبر) «ديوالى» (Diwali) بزرگترين جشن هندوها برپا مى شود. این روزها خانه ی هندی ها با چراغ های رنگین آذین بندی شده است. مغازه دارها بدون استثناء بساط فروش خود را به خیابان منقل کرده اند و برعکس همیشه که ساعت 9 شب همه جا تعطیل می شود ، تا 11 شب همه جا روشن و پر نور است. آجیل و شیرینی، بسته های کادو شده، شمع های رنگی به همراه جاشمعی های روغنی سفالی و فلزی، انواع و اقسام لوازم آتش بازی و چراغ های رنگارنگ در بازار به چشم می خورند. بعضی از مغازه دارها اجناسشان را حراج کردند. همه چیز شور و هیجان خاصی دارد. اما کمی آنطرف تر می توانستی راننده ریکشاهایی را ببینی که تماشاگر مردم هستند و مسافری را انتظار می کشند تا او را با بسته های رنگی کادو شده سوار کنند و با رکاب زدن دوچرخه اش به مقصد برسانند. می دانستم آنها هم دیوالی را جشن می گیرند. در این روز همین راننده ریکشاها که گوشه خیابان زندگی می کنند، برای خودشان چاپاتی می پزند و توی قابلمه ای که سیاه شده آب جوش می آوردند؛ همگی به روستا برمی گردند تا پیش خانواده شان باشند. روز دیوالی غیر از شمع روشن کردن و آتش بازی، همه به یکدیگر هدیه می دهند. آنها هم حتما با هدیه و یا شیرینی، به خانه می روند. اما جنس هدیه هایشان نمی تواند از کالاهای رنگی و لوکسی باشد که در مغازه ها به فروش می رسد. یکی از این راننده ها را از نزدیک می شناسم. سر کوچه ما ایستگاه دارد و هر روز صبح، زن و بچه اش را با ریکشا از روستایی نزدیک که محل زندگی شان است به شهر می آورد، تا بچه هایش (مونیکا و آنکیتا) را به مدرسه ایی خوب بفرستد. سکویی چوبی هم سر کوچه درست کرده که بچه ها بعد از تعطیلی مدرسه روی آن می نشینند و مشق می نویسند. خودش از صبح تا غروب با رکاب زدن مسافر می برد. زنش خانه های همان اطراف را تمیز می کند. شب ها نیز دربان مغازه ی اسباب بازی فروشی بزرگی است. دربانی در هند، شغلی است برای خودش؛ شاید به خاطر مازاد بودن و یا ارزانی نیروی کار است که فردی یونیفرم پوش در را برای مشتری ها باز و بسته می کند! یک روز به طور اتفاقی او را آنجا دیدم. با لبخند سلامی داد، و من به این فکر می کردم که چند بار تا به حال آرزو کرده تا بتواند از این عروسک ها برای بچه هایش بگیرد و نمی تواند؟ در شلوغی جمعیت حرکت می کنم. باید از میان جمعیت آهسته و قدم به قدم جلو بروم. می خواستم هدیه ای بگیرم. انگار ناخواسته به شور و شوق این روزهای مردم پیوسته بودم. به این هیاهو نگاه می کنم. به شادی مردم و به غربت خودم که در این سرزمین چه می کنم؟ به غم پنهان درونم، به دوستانم که همه به بهانه ای رفتند. یکی از آنها می گفت:" رفقای ما یکی یکی رفتند. دوستی هم یه جور سرمایه گذاری ست. با این حساب ما همه چیزمونو باختیم." به این فکر می کنم که چرا خنده و شادی از چهره مردم کشورم دور است؟ و چرا با چگونه شاد بودن بیگانه ایم؟ خیلی خوب می دانستم این راننده ریکشا با روشن کردن شمعی در خانه اش، یا روشن کردن آتشی و هدیه ای کوچک که به بچه هایش می دهد، با دلی خوش به استقبال فستیوال شمع و سال جدید هندی می رود. آنان را در آغوش می گیرد و می گوید: "دیوالی مبارک." اما به راستی چه چیز می توانست در این سرزمین مرا شاد کند؟ نمی دانم. برای اطلاعات بیشتر در مورد دیوالی به اینجا مراجعه کنید:
چاپ شده در روزنامه اعتماد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 3:23 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|||
|
چاپ شده در روزنامه اعتماد
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 5:31 توسط پاكسيما
|
|
||||
|
|
|
|
|
تولد مردی که هند را آزاد کرد
دوم اکتبر 1869 گاندی در خانواده اي متوسط از طبقه بازرگانان متولد شد. او متولد شد تا بعدها به جهانیان نشان دهد که بدون خشونت نیز می توان بر تاریکی و ظلم پیروز شد. پیشتر نام گاندی را شنیده بودم اما زمانی که به هند آمدم او را همه جا می دیدم. از مجسمه ی بزرگی که در یکی از خیابان های اصلی دهلی قرار دارد تا اسکانس هایی که عکس او را در خود پنهان دارند؛ اگر فروشنده ای می خواست مطمئن شود پولی تقلبی نیست آن را زیر نور می گیرفت تا عکس نامرئی گاندی با آن عینک گرد و لبخندش مشخص شود. گاندی امروز نیز در همه خیابان های هند حضور دارد؛ پشت هر ماشینی زیر جمله "لطفا بوق بزنید"، کلامی از او نوشته شده بود، جملات کوتاهی چون: «حقیقت خداوند است» ، «خدا آنقدر بزرگ است که در یک دین جای نمی گیرد»، «ضربه دربرابرضربه و چشم در برابر چشم دنیا را کور میسازد»، «من بنا به دلایل زیادی آماده مردن شدهام، نه برای کشتن» و غیره. در دانشگاه نیز دانشکده ای وجود دارد به نام مطالعات گاندی. مردم کوچه و بازار نیز از او با گاندی جی (لفظ احترامی در زبان هندی) یاد می کنند. عکسش همه جا هست، بر روی جلد دفتر بچه مدرسه ای ها یا قاب شده بالای سر مدیران اداره و دانشگاه. او همه جا با لباسی سفید، سری بی مو و لبخندی که صورتش را پوشانده دیده می شود. بعضی وقتها چرخ ریسندگی هم جلویش قرار دارد. اما دلیل اینهمه ماندگاری گاندی در چه چیزی بود؟ شاید بتوان گفت عدم خشونتی که در فلسفه فکری گاندی وجود داشت و باعث شد تا کشورش در برابر استعمار قدرتمند انگلیس پیروز شود او را برای همیشه در قلب هندی ها جای داد. هر چند مفهوم عدم خشونت (آهیما) و مقاومت منفی در تفکر مذهبی هندی تاریخی کهن دارد ودر مضامین دیگر مذهبی از جمله هندو، بودایی، جین، یهودی، مسیحی و اسلامی دیده میشود. اما گاندی آنان را با زبان امروز در هم آمیخت و به مردمش هدیه داد. برای نمونه او از تفكر “ساتیاگراها” (پایداری بر حقیقت) سخن می گوید. در نظر گاندی ساتیاگراها و عدم خشونت مستلزم مدارا در همه چیز است و حقیقت یكی است اما هیچ كس همه آن را در اختیار ندارد؛ پس باید به اعتقاد دیگران احترام بگذاریم بی آنكه در عقیده خودمان ضعیف باشیم. او معتقد است حقیقت در قلب هر انسانی است و «آنجاست كه باید حقیقت را جست… ما حق نداریم دیگران را وادار كنیم كه حقیقت را به روش شخصی ما ببینند.» و یا او تفكر “سارودایا” (خوشبختی همگانی) را بنیان گذاری كرد. بر اساس تفكر سارودایا عدم همكاری با قوانین غیرعادلانه باید همراه با همكاری همگانی پیرامون برنامه سازنده ای درباره ی اصلاحات اجتماعی باشد. خود او با كنار گذاشتن شغل وكالت، پوشیدن لباسی ساده از خادی(پارچه محلی هند) و اختصاص همه روزه بخشی از وقت خود به ریسندگی با چرخ نخ ریسی، نمونه ی روشنی از عمل به سارودایا را به نمایش گذاشت؛ عدم همكاری با انگلیسی ها و نپوشیدن لباس ها و پارچه های انگلیسی و مبارزه برای احیاء صنایع روستایی. و در كتاب «هند سواراج»، از استقلال فرد و آزادیش، از عشق به همه انسان ها، احترام به همه مذاهب، مدارا و عدم خشونت در همه حال، سخن گفت و در نهایت به مردم نا امیدش در برابر انگلیسی ها چنین توصیه کرد: «وقتی ناامید میشوم بخاطر میآورم که در طول تاریخ راه حق و عشق همواره پیروز بودهاست حکمرانان و قاتل در برههای شکست ناپذیر جلوه میکنند ولی درنهایت همه آنها سقوط کردهاند. همیشه به این واقعیت فکر کنید.»
چاپ شده در روزنامه اعتماد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 2:30 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا هند است
بعضی وقتها، درست موقعی که برای یک امضاء دو سه هفته معطل شدی، و بعد از جمع آوری کل نامه ها از اداره پلیس و تایید پایان نامه و ویزایی که با هزار بدبختی از ایران گرفتی ، در این گرما، عرق ریزان به دانشگاه آمدی و دنبال آخرین کارهایی بودی که هر کدامش هفت خوانی بوده برای خودش، خوشحالی که بالاخره همه چیز تکمیل شده و به خودت می گویی به شادی و سرور مردم در خیابان ها نگاه کن هیچ کس غیر از تو نگران چیزی نیست. با سرخوشی به قسمت دانشجویان خارجی می روی تا نامه ها را تحویل دهی. توی راه اصلا باورت نمی شد برای یک ثبت نام ساده سه ماه است که معطلی، اما از آنجا که می دانی زمان در هند مفهومی ندارد شانه بالا می اندازی. میز خالی مسئول را که می بینی خستگی برمی گردد به تنت. به ساعت نگاه می کنی، از یک تا 2:30 وقت ناهار است و یک ساعت و نیم باید صبر کنی. اما قبل از آن روی صندلی زیر پنکه سقفی می نشینی تا کمی خنک شوی که برق ها می رود. عادت کردی، روزی هفت، هشت ساعت برق رفتن یکی از واجبات تابستان است. به حیاط دانشگاه می روی تا در وقت ناهار چیزی بخوری. ساعت 2:30 است و کسی نیامده و به این فکر می کنی که فقط هنگام ناهار است که آنان بسیار وقت شناسن و حتی یک دقیقه بعد از ساعت یک کاری انجام نمی دهند. مسئول که می آید ورقه ها را یکی یکی می بیند و با هر ورقی که کنار می گذارد نفس راحتی می کشی و با هیجان به ورقه آخر در دست قهوه ای تیره ی زن چاقی که صورتش گرد است و توی تمام انگشتهایش، انگشترهایی از سنگ های مختلف دست کرده نگاه می کنی. یک دستش ناخن های بلند دارد با لاک های قهوه ای رنگ و رو رفته و دست دیگر با ناخن های کوتاه و بدون لاک. دلیلش را می دانستی چون با دست بی لاک و ناخن یا غذا می خورند و یا غذا درست می کنند. زن سرش را بالا می آورد و نامه آخر را روی میز می اندازد. اشتباه تایپی در اسم و حتی عنوان پایان نامه وجود داشت و درست کردن آن یعنی روز از نو، روزی از نو. آنجا است که صدای آواز، شادی و بی خیالی مردم خیابان را نه می بینی و نه نمی شنوی. اهمیت ندادن به زمان تو را به نقطه جوش می رساند. می خواهی داد بکشی. اما نمی توانی تو اینجا غریبه ای. تو در جای دیگر هستی با مردمی دیگر. اصلا برای چه آمده بودی؟ مگر در کشور خودت نمی شد همین کار را کرد؟ نفس عمیق می کشی و زمزمه می کنی، چه بگویم . . . و در لحظه ای همه دوستان و آشنایانت را به یاد می آوری که توی این دنیا که خیلی کوچک است پخش و پلا شدن و باز می پرسی واقعا چرا؟ شکست خورده همه ی نامه را جمع می کنی. و به این فکر می کنی که شاید این سرزمین فقط برای مسافرت و کشف کردن خوب است نه زندگی کردن. زن با آن صورت گردش به تو لبخند می زند. دندان های سفیدش با این سیاهی هماهنگی ندارد. چشم از او برمی داری، نامه ها را در پوشه ی سبز توی دستت می گذاری و همچون سربازی شکست خورده بیرون می آیی و می شنوی که زن با صدای بلند به تو می گوید: "نگران نباش، درست میشه، اینجا هند است."
چاپ شده در روزنامه اعتماد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 3:23 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
آب در جهنم سبز
گرمايي که مي گويند اينجا معني پيدا مي کند. اسمش را گذاشتم جهنم سبز.
چاپ شده در روزنامه اعتماد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 18:35 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
«زندان جاي بدي است. جايي است که تنها ياران تو ديوارهاي بلند و سياه هستند و حتي بعضي اوقات اين ديوارها آنقدر با تو مهربانند که بيرون رفتن از آن چهارديواري باعث ترس، دلهره و اتفاقات جديدي مي شود که پيش رويت قرار مي گيرند. اتفاقاتي که بعضاً نمي داني بايد در برابرشان چه عکس العملي داشته باشي.» اينها چيزهايي است که زهره برايم تعريف مي کرد و به قول خودش نمي دانست به جاي درس خواندن در هند قرار بود پنج سال توي يکي از اين زندان ها زندگي کند. اين روزها کسي از او خبر ندارد. نمي دانيم رفته يا هنوز توي اين شهر سرسبز و کوچک در گوشه يي زندگي مي کند. جدا از جماعت ايراني است. بايد نزديک به چهل سال را داشته باشد. اولين بار او را در دانشکده ادبيات فارسي ديدم وقتي آمده بود به يکي از استادها که براي آزادي اش تلاش کرده بود سر بزند اما ديگر تکرار نشد و همان روز که به پيشنهاد من براي خوردن چاي به حياط دانشگاه رفتيم از آن روزهايي گفت که جوان بود و پرشور، بي پروا و پرسر و صدا. مي گفت با گروه سياهپوست ها و آفريقايي ها قاطي شده بود و تنها سفيد در جمع شان بود و با يکي از آن دخترها نيز در خوابگاه دانشگاه هم اتاقي بود. لبخند کجي زد و گفت مي دوني هند همان قدر که مي تواند براي يوگا و مديتيشن خوب باشد براي کارهاي خلاف هم خوب است. اصلاً شايد ويژگي هر مکاني به اين دو بعد بستگي دارد و انتخاب يکي از اين دو به عهده خود فرد است. مکثي کرد و ادامه داد؛ «من راه دوم را انتخاب کردم.» و ماجرا را اين طوري تعريف کرد؛ «يک روز باراني بود؛ از آن باران هايي که آسمان سقفش پاره شده و يک ريز مي بارد. مارتا خيس با ساکي قرمز در دست آمد تو اتاق. مي دانست فردا صبح قرار است با قطار به دهلي بروم و از من خواسته بود اين ساک را به کسي که در ايستگاه قطار مي آيد، تحويل بدهم. گفته بود يک کم خرت و پرت براي خانواده اش گرفته که به اين مسافر بدهد ببرد کشورشان. اين کار بين دانشجوها معمول بود و من هم قبول کردم. اما همان ساک قرمز سرنوشت مرا پنج سال در زندان زنان هند جاي داد به جرم حمل چهار کيلو هرويين. توي قطار گير افتادم. سگ شکاري بزرگي که راه مي رفت جلويم ايستاد و پارس کرد. اما بعدها فهميدم موضوع لو رفته بوده و يکي از همون بچه ها که گويا سهم کمتري گيرش مي آمده به پليس خبر داده. بعد از دستگيري همه آن بچه ها، دوستي با مرا انکار کردند. آدم منفوري شده بودم و خانواده ام پنج سال با وکيل و کلي پول خرج کردن مرا بيرون آوردند که داستانش مفصله.» به او نگاه مي کنم که استکان چاي را به دست مي گيرد و به نقطه يي دور چشم مي دوزد، چقدر از حرف هاي او با واقعيت مطابقت داشت؟ و آيا واقعاً نمي دانسته در آن ساک قرمز چي بوده؟ شايد پاسخ اين پرسش ها ديگر مهم نباشد چون او در هر حال پنج سال عمرش را در زندان هاي اين کشور گذرانده بود. ازش پرسيدم آنجا دوستي هم داشتي؟ گفت؛ «با دختري که مادرشوهرش را به خاطر آزار و اذيت فراوان به طور اتفاقي کشته بود آشنا شدم. زبان هندي ام با او کامل شد و بعد از آن بود که توانستم شرايط سخت زندان را تا اندازه يي کنترل کنم و وقتي مي ديدند خارجي هستم که زبان شان را بلدم کمتر از سوي زنداني هاي ديگر اذيت مي شدم.» بعد از آزادي بعضي وقت ها به ملاقات دوستم مي روم چون توي اين پنج سال هيچ کس به ديدنش نيامد. مي داني انگار زندان براي زنان اينجا يعني آخر دنيايي که جهنم است. زندان يعني مردن. فعلاً بايد در حبس بماند چون زير سن 18 سال مرتکب قتل غيرعمد شده بود. حکمي که برايش صادر شد، چند سال زنداني است و اعدام نمي شود. اما سوشميتا هميشه به من مي گفت تا اينجا هستم زنده ام. شايد قانون مرا نکشد اما بيرون از اينجا براي کشتنم روزشماري مي کنند. زهره نگاهم کرد و ادامه داد؛ «مي دوني، من هم سرنوشتي شبيه او دارم چون از روزي که آزاد شدم، مردگي مي کنم. حتي نمي توانم به ايران برگردم.» و من به اين فکر مي کردم که زهره، توي اين سال ها که اينجا بوده، نه از ایران و نه از زندان هایش هیچ خبری ندارد.
چاپ شده در روزنامه اعتماد دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 2:16 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
تمرین دموکراسی در دانشگاه این روزها دانشگاه حال و هوای دیگری دارد. هیچ کلاسی تشکیل نمی شود و دانشجویان همه در محوطه دانشگاه پراکنده هستند. بیشتر گروهی حرکت می کنند. جنب و جوش دارند. و روی لباس هایشان برچسبهایی با نشانهای مخصوصی میزنند که نشان میدهد به کدام حزب تعلق دارند. حتی وقتی با استادم قرار داشتم گفت بخاطر انتخابات دانشگاه خیلی گرفتار است و چند روز دیگر به او سر بزنم. البته این اولین بار نبود که به بهانه کارهای سنگینش، قرارمان را لغو کرده بود اما من در هند یاد گرفتم تا در برابر امروز و فردا کردن های همیشگی به جای عصبانیت مثل خودشان خونسرد باشم. برای همین به محوطه دانشگاه آمدم و دانشجویان را تماشا کردم. آنان با عضویت در حزب های مختلف، از همین سنین جوانی تمرین دموکراسی می کردند. بچه های دانشکده حقوق و علوم سیاسی فعالیت بیشتری دارند. ظاهر قضیه این است که برای تحقق خواسته های دانشجویان وارد عرصه انتخابات می شوند اما باطنا، پیروزی هر حزبی در دانشگاه به معنی یک امتیاز برای آینده آن حزب و اعضایش محسوب می شود. برای همین در هر گوشه ای از محوطه بزرگ دانشگاه قرارگاه های احزاب خودنمایی می کنند. چادرهای بزرگ و رنگی با میزها و صندلی هایی که چیده شده است و دانشجویانی که در رفت و آمدند. صدای موسیقی بلند به گوش می رسد. راه پیمایی های دسته جمعی با شعارهای هر حزب دیده می شود و چاپ و پخش پوستر نماینده های هر حزب و بازو بندها و ماشین های تزئین شده باعث می شود تا جامعه ی کوچکی از یک انتخابات بزرگ را به یاد بیاورم. پلیس با لباس های فرم کرم رنگ نیز این روزها ماشین هایی را که وارد دانشگاه می شوند می گردند و ما که دانشجوی خارجی هستیم و حق رای نداریم در این روزها با نشان دادن کارت دانشجویی خود وارد دانشگاه می شویم . علاوه بر این پلیس در محوطه دانشگاه نیز حضور دائم دارد؛ یا زیر سایه درخت ها ایستاده اند، یا روی صندلی نشستند و یا در برابر قرارگاه هر حزبی در حال گپ و گفت هستند. دلیل حضورشان بیشتر برای جلوگیری از درگیری احتمالی احزاب با یکدیگر است. هرچند در این چند سال تا به حال ندیدم که اعضاء یا طرفداران احزاب با یکدیگر درگیر شوند و به این فکر می کردم که حضور نیروهای پلیس در دانشگاه های هند با دانشگاه های ایران چقدر تفاوت دارد. راستش این روزها را که در دانشگاه های اینجا می بینم حسرت عمیقی در دلم می آید. شاید به این خاطر که احساس میکنم دانشگاههای ما از این لحاظ حتا با دانشگاههای هند نیز خیلی فاصله دارند.
چاپ شده در روزنامه اعتماد دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 0:1 توسط پاكسيما
|
|
||
|
|
|
|
|
روزه داری در هندوستان
رمضان غیر از اینکه یکی از مهمترین ماه های مسلمانان است، یکی از فستیوال های هندی نیز محسوب می شود و عید فطر نیز در سراسر این کشور تعطیلی عمومی است. اما در کشوری که بیشترین اقلیت مذهبی اش مسلمانان هستند اگر غیر مسلمانی بداند که کسی روزه دارد برای احترام به او سعی می کند تا در برابرش چیزی نخورد، در غیر این صورت مردم کوچه و بازار همانند قبل به کار مشغول خود هستند. شاید حال و هوای رمضان را می توان در محله های مسلمان نشین یافت. افطاری و نماز جماعت و یا مردمی که هنگام افطار به فقرا غذا می دهند. در خبرها دیدم که برخی از هندوها نیز برای اعلام همبستگی با مسلمانان در این ماه روزه گرفتند. هرچند این همبستگی اگر با تعصب کورکورانه مصادف نشود همیشه در این کشور وجود داشته است. به طور مثال مسلمانان هند نیز برای احترام به هندوها، روزهای سه شنبه، که یکی از روزهای مهم هندوها است و در آن روز گوشت نمی خورند، قصابی هایشان را تعطیل می کنند. در خوابگاه که بودیم برای دانشجویانی که روزه می گرفتند نیز تسهیلاتی را فراهم می کردند. ناهار روزانه را برای افطار و شام را برای سحری آنان نگه می داشتند. بعضی اوقات از من می پرسند ماه رمضان در هند چگونه است؟ آیا محدودیتی برای غیر مسلمانان وجود دارد یا نه؟ برای پاسخ به این سوال می گویم در هند هرکس رمضان را در دل خودش دارد. کسی که روزه می گیرد در خیابان های شلوغ و پر جمعیت می آید مثل میلیون ها آدمی که هر روز به سرکار می روند. نمی توان از چهره ی کسی حدس زد که این کسی که در کنارت راه می رود و یا از مغازه ای خرید می کند، مسلمان است؟ و آیا روزه دارد؟ در کشوری چون هند هر کس با عقیده ای که دارد آزاد است و نمی توان این چیزها را به راحتی یافت و غیر از این نیز انگیزه ای برای جستجو وجود ندارد. تنها چیزی که مهم است انسان بودن است و اینکه باعث آزار هیچ موجود زنده ای نشوی. برای همین کسانی که در این هوای گرم که 80 در صد رطوبت دارد، روزه می گیرند دیگر برایشان فرقی نمی کند که چرا جوانی از دورگردهای گوشه خیابان، یک لیوان آب و لیموترش می گیرد و یا مردی دیگر در ظرف های فلزی نان چاپاتی و دال می خورد. شاید فردی که در چنین هوایی، ساعات طولانی این روزها را می پذیرد و روزه می گیرد به گفته گاندی نیز باور دارد:" این مرزها را خداوند هرگز به وجود نیاورده است."
چاپ شده در روزنامه اعتماد سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:25 توسط پاكسيما
|
|
||